1396/04/25

زائران قد و نیم‌قد

آخرین باری که رفتم مشهد زمستان ۹۴ بود. حلقه کودکانم جز برترین‌ها شد و جایزه‌ش شد سفر مشهد. بعضی‌ها به دلیل مشکل مالی نتوانستند بیایند و بعضی‌ها به خاطر مدرسه. به بعضی‌ها توانستم پول قرض بدهم و آمدند. پنج تا بچه قد و نیم‌قد را بردم مشهد. بعضی‌هایشان همه پول تو جیبی‌شان بیست هزار تومان بود. وقتی سوار اتوبوس شدیم، یک دختر ابتدایی تنها با پایگاه خودشان آمده بود. هم سن بچه‌های من بود و به ما پیوست. بچه‌هایم خیلی خوشحال بودند. اولین بارشان بود. دوستم هم با من آمد. از قبل به دوستم گفتم که زیاد با بچه‌های من خودمانی نشود تا از من حرف شنوی داشته باشند، از طرفی هم در امور تربیتی من در این سفر دخالت نکند. مشهد که رسیدیم، تو دوتا اتاق بودیم. من و دوستم و آن دختری که به ما پیوست در یک اتاق بقیه هم در اتاق دیگر. با اینکه دوست نداشتم تنها داخل یک اتاق باشند. بهشان این فرصت را دادم. فقط موقع خواب می‌رفتم و پیش آنها، کف اتاق می‌خوابیدم. موقع شلوغ کاری‌هایشان، کاملا آزاد بودند. وقتی خانم‌ها می‌آمدند و تذکر می‌دادند، گوشم در و دروازه بود. فقط به بچه‌هایم می‌گفتم که آرام‌تر سر و صدا کنند. برای دوستم که فقط خواستگار داشت و نه به بار بود و نه به دار، ما دست و کِل می‌زدیم، و عروسی‌ش بود مثلا.

گروهی حرم و بازار می‌رفتیم. همان دختری که به ما پیوست وضع مالی‌ش خوب بود. پانصد هزار تومان آورده بود و برای نوه دختر خاله‌ی مادر بزرگِ عمه‌ش هم خرید می‌کرد. دختر مایه‌دار هی خرید می‌کرد و من بیشتر شرمنده بچه‌هایم می‌شدم. بعضی وقت‌ها می‌گفتم کاش اصلا نیامده بود پیش ما. بچه‌هایم هوس خرید کردند ولی پول نداشتند. بعضی‌ها زنگ زدند خانواده و برایشان جور کردند. اما بعضی همان بیست هزار تومان.

بهشان گفتم بچه‌ها پنج تومان برای آخر سفر نگه دارید. گوش نکردند. روز آخری غذای برگشت با خودمان بود. از روز قبل ناهار و شام را نصفه خوردیم و نصف‌ش را گذاشتیم برای روز برگشت. روز آخری وقتی از حرم برمی‌گشتیم بچه‌ها لفت ‌دادند. آن دختر مایه‌دار مثل ساز مخالف بین ما بود و باعث شده بود دیگران سر خود شوند. با عجله آمدیم. همه سوار اتوبوس بودند. فحش خور پیرزن‌ها شده بودیم. با سکوت رفتیم ساک‌ها را آوردیم و با شرمندگی تو اتوبوس ایستادیم.
یادمان آمد غذا را همراه خود نیاوردیم. اتوبوس داشت راه می‌افتاد، به‌شان گفتم کسی حق ندارد اسم غذا را بیاورد. رسیدیم ترمینال و راهی شیراز شدیم. ظهر همه داشتند غذا می‌خوردند به جز تیم ما. بعضی از خانم‌ها کمی بهمان غذا می‌دادند ولی نگرفتم به بقیه هم اجازه خوردن ندادم. خودم هم چیزی نمی‌خوردم. وسط راه اتوبوس ایستاد. رفتم مقداری تنقلات گرفتم برای یکی از دخترها که دوم ابتدایی بود و حسابی ضعف کرده بود. بهش که دادم به بغل دستیش هم داد. گفتم اجازه ندارد بدهد و الا به خودش هم نمی‌دهم.

آخرهای شب دوستم واسطه شد و آنها را بخشیدم و دستور حمله به تنقلات دادم. خانم‌های اتوبوس مثل جنگ زده‌ها به‌ ما نان و میوه و … می‌رساندند. سفرم سفری تربیتی بود. هم خوشی بود و هم تنبیه. بچه‌ها باید یاد می‌گرفتند پیش‌بینی همه چیز را بکنند. حتی چنین شرایطی را.

 

وقتی رسیدیم شیراز، رساندم‌شان خانه‌شان. یکی‌ از صندلی عقب می‌گفت: «وای تا چند روز خیلی عزیزیم و هوامونو دارن. هر چی بگیم فراهمه». از حرفش خنده‌م گرفت ولی همیشه یادم ماند. سفر مشهد امروز هر لحظه باید بگویم جای بچه‌هایم خالی.

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/24

دخترای مردم

هنوز یک سالم نشده بود که بهم گفتند: «دخترای مردمو ببین، هفت ماهشونه ولی دارن مثه بلبل حرف می‌زنن» من با همان چشم‌های ناز و صورتی تپلی به حرف زدن آنها نگاه ‌کردم تا آخر کار یاد گرفتم که حرف بزنم.

بعد از یک سالگی بهم گفتند: «دخترای مردمو ببین، مثه عجل دارن راه میرن» به آنها نگاه کردم و تاتی تاتی راه رفتم.

شش سالگی بهم گفتند: «دخترای مردمو ببین، مثه بلبل کتاب رو از بٙر برات می‌خونن». من هم از آن روز مثل دختر‌های مردم سرم را در کتاب‌هایم کردم و آنها را از بٙر می‌خواندم.

نوجوانی بهم گفتند: «دخترای مردمو ببین، مثه فرفره خونه رو می‌کنن یه دسته گل».  من هم مثل دختر‌های مردم کدبانو شدم.

اوایل جوانی بهم گفتند: «دخترای مردمو ببین، یکی دو تا بچه بغلشونه». ولی نشد که مثل دخترای مردم بچه بغلم باشد.

حالا که بزرگ شدم و به دخترهای مردم نگاه می‌کنم می‌بینم که نه، همه چیز آنها نبود. دخترهای مردم روزی یک مدل مانتو می‌خرند، هر ماه مسافرت کیش قشم خارج می‌روند، هر روز یک مدل گوشی دست‌شان است، تا لنگه ظهر می‌خوابند، می‌روند دانشگاه آزاد. دخترهای مردم دست به سیاه و سفید نمی‌زنند. دخترهای مردم هنوز مجردند، آنهایی که شوهر کردند چند کامیون جهیزیه دارند.

تو این مدت آنقدری که دخترهای مردم را دیدم نفهمیدم خودم کی هستم، چی هستم. حتی نفهمیدم کی بزرگ شدم.

مامان دوست داری مثل دخترهای مردم باشم؟

@roshanak_bs

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/24

چادری شدنم

خیلی وقت نبود که تغیر رویه اعتقادی داده بودم. در ظاهر همه تلاشم را کردم که سبک زنگی اسلامی داشته باشم. تجملات را کنار گذاشتم و ساده زیستی را پیش گرفتم. از همان ابتدا خودم را به حجاب کامل مقید کردم، جوراب، لباس بلند، روسری مدل لبنانی؛ کامل شده بودم.

هفته‌های اول طلبگی‌ام به طور اتفاقی متوجه شدم مذهبی‌ها جلوی پسر خاله، پسر دایی و… هم چادر می‌پوشند. تا آن روز فکر می‌کردم چادر پوشیدن فقط برای بیرون از خانه و خیابان است. از دوستانم پرسیدم که آنها در خانه و جلوی نامحرم چادر رنگی می‌پوشند یا نه؟ همه می‌پوشیدند. ازشان پرسیدم چرا می‌پوشند؟ از کی پوشیده‌اند و سوال‌های دیگر.

یکی گفت: «من فقط برای مدرسه چادر می‌پوشیدم. بعد از مدتی به خودم گفتم بین مدرسه و خیابان چه فرقی است؟ همین باعث شد که در خیابان هم چادر بپوشم. بعد از مدتی دوباره فکر کردم و دیدم بین نامحرم در خیابان و در خانه هم هیچ فرقی نیست؛ نامحرم نامحرم است و بعد در خانه هم چادر پوشیدم»

هر کدام از دوستانم دلایل و داستان خود را گفتند. به خودم گفتم امشب، اگر خانواده دایی آمدند خانه ما، برای شام نمی‌روم سر سفره، اگر قرار بود ما برویم، من خانه آنها نمی‌روم. چون الان فهمیده بودم که باید جلوی پسر دایی‌ها چادر بپوشم و هزار و یک دلیل برای آن داشتم. از طرفی تا به حال کسی در خانه چادر نپوشیده بود و من خجالت می‌کشیدم چادر بپوشم.

شب شد. به خودم گفتم آخرش که چی؟ بالاخره باید از یک جایی شروع کنم. از خدا خواستم کارم را راحت کند. چادر را سر کردم و به خودم گفتم بهتر است هر سختی داشته باشد، همین امشب تمام شود. در خانه ما و دایی‌ام در یک حیاط باز می‌شد. وقتی رفتم، زن یکی از فامیل‌ها هم آنجا بود. خیس عرق شدم. نگاه‌های عادی را هم عادی نمی‌دیدم. انگار همه داشتند نگاه‌های معنادار به من می‌کردند.
مقداری نشستم و برگشتم. نفسٙم سبک شده بود. خیلی راحت شدم، خدا را شکر کردم و از اینکه کارم را راحت کرد سجده شکر به جا آوردم.

اوایل مادرم می‌گفت مگه فلانی غریبه است و حرف‌های دیگر. ولی الان وقتی کسی وارد می‌شود، بدون اینکه من بگویم، خودشان برایم چادر می‌آورند. پسرهای فامیل موقع وارد شدن در جمع افرادی به جز من خیلی راحت وارد می‌شوند، بدون در زدن بدون اِهنی یا اُهونی. ولی وقتی من هستم در می‌زنند یا به طریقی اعلام ورود می‌کنند و یا اینکه دیگران می‌گویند چند لحظه صبر کن.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/23

آنچه را می‌کاریم، برداشت می‌کنیم

امنیت مفهومی کلی دارد که شامل امنیت جنسی هم می‌شود. این روزها با اتفاق دردناک اخیر، پیامهایی را برای ابراز همدردی با خانواده مقتول دست به دست می‌کنیم، اما شاید بهتر باشد کمی با خود فکر کنیم که هر کدام از ما برای امنیت جنسی افراد جامعه چه قدمی برداشته‌ایم؟ نکند ما هم در این اتفاق به طور غیر مستقیم شریک بوده‌ایم؟با خود فکر کرده‌ایم که هر روز وقتی از خانه بیرون می‌رویم، افکار چند نفر را تشویش می‌کنیم؟ چند زن را نسبت به شوهرش و چند آقا را نسبت به خانمش دل‌چرکین می‌کنیم؟ چند فرزند روزانه شاهد جر و بحث پدر و مادرش شدند؟

این حرف‌ها را شاید کسی که تا به حال قربانی نبوده، درک نکند. اما خانواده‌ها، زنان و مردانی که کانون گرمشان به وسیله افراد دیگر به سردی گراییده است و ویران شده است، خوب می‌تواند درک کند.

تنها کافی است برای حفظ آرامش و امنیت جنسی جامعه، محدودیت‌هایی عقلایی را برای خودمان ایجاد کنیم، تا فضایی سالم برای جامعه ایجاد کنیم. چون این ما هستیم که فضای جامعه را می‌سازیم. خوب باشد یا بد بازخورد افکار و رفتار ماست. با نوچ نوچ کردن و اینکه فقط بگوییم: «جامعه خراب شده، فلان شده و بهمان شده» دردی دوا نمی‌شود. با ابراز همدردی فقط می‌خواهیم وجدان خودمان را آسوده کنیم، اما بدانیم تاوان افکار، تصمیم و رفتار ما را افرادی بیگناه پس می‌دهند. از ماست که بر ماست.

 

کانال تلگرام: http://t.me/roshanak_bs

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/22

ویلایی‌ها

خشک و خالی تماشا کردن بهم نمی‌چسبید. گفتم چند دقیقه می‌نشینم و بعد می‌روم چیپس و پفک می‌گیرم با بچه‌ها بخوریم.

از وقتی فیلم شروع شد به تکنیک‌های داستانی و فیلمنامه‌‌اش دقت می‌کردم. زن داود می‌خواهد با بچه‌هایش از کشور خارج شود، اولین مانع، مادرشوهرش بود که پاسپورت‌ش را برداشته بود. دقیقا همان گره‌ها و کشمکش‌هایی را که در فیلمنامه‌نویسی قدم به قدم آموزش دیدم را الان ارزیابی می‌کردم…

راننده از هایس گِل‌مالی شده پیاده شد و نامه‌ای را به دست خانم خیری داد. خبر شهادت شوهر یکی از زن‌ها بود. همه زن‌ها منتظر بودند ببینند خانم خیری به سمت چه کسی می‌رود و او را در آغوش می‌گیرد. بعد همه زن‌ها دور آن زن نامه به دست جمع می‌شدند و گریه می‌کردند. بغض گلویم را گرفت. چیپس و پفکِ نخریده، کوفتم شد، حتی آب دهانم را هم دوست نداشتم قورت بدهم. به داستان و فیلمنامه‌اش هم بی توجه شدم.

انگار من هم یکی از همان زن‌ها بودم. دعا می‌کردم آن نامه خبر شهادتِ شوهر من نباشد. وقتی معلوم شد کدام زن بیوه شده و کدام بچه یتیم، از دعای خودم شرمنده شدم. توی دلم گفتم خدا را شکر که جنگ تمام شده است و ما این لحظه‌ها را نمی‌بینیم.

با دیدن این زن‌ها، به زن بودن خودم افتخار می‌کردم و می‌کنم. از اینکه هم جنس این زن‌ها هستم. زن‌هایی با روح‌های بزرگ و احساسی زنانه. برای منی که اهداف بزرگ دارم و دوست دارم جاودانه زندگی کنم، چه الگویی بهتر از این زن‌ها؟!

زن داود در این فیلم اسم نداشت. من و دوستانم او را «زن داود» صدا نامیدیم. این هم بی حکمت نبود. هر «زن»ی می‌تواند «زن» داود باشد. زن‌ داود پاسپورت به دستش رسید، اما کنار زنان ویلایی ماند. دلهره و بی‌قراری لحظه به لحظه را ترجیح داد به خارج رفتن و در امان بودن. منتظر ماند. منتظر داود. شاید هم منتظر یک نامه، در دست راننده ماشین هایس.

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/18

میدونی سودش چن میشه؟

این روزها در بازار معاملات و هر گونه داد و ستدی، جمله «می‌دونی سودش چن میشه؟» جمله آشنا و رایجی است. اگر قرار است برای پیش خرید چیزی یا معاملات دیگر که قرار است مدتی، پولی را به کسی بدهند، می‌گویند: «خب تو سودش رو تو این مدت هم حساب کن! می‌دونی اگه این پولو بذارم بانک ماهی چقدر سودشه؟»

شما را نمی‌دانم ولی اطراف من چنین آدم‌های بلا تشبیه خوش فکر و بلا تشبیه صاحبان وجدان زیاد هستند. از همین‌ها که داد نرخ سود بانکی را سر می‌دهند و خودشان نان را به نرخ روز حساب می‌کنند و سودش را هم. هر روز هم از مشکلات و گرفتاری‌هایی می‌نالد که خودشان هم نمی‌دانند از کجا گزیده می‌شوند.

عزیز! قشنگ! خوش زبون! هلو! حالا حرام بودن و جنگ با خدا بودنش هم به کنار، تا وقتی که خودت در هر ثانیه سود پولت رو حساب می‌کنی، بدون اینکه باهاش کاری انجام دهی یا عرقی بریزی، لطفا در مورد سودی که بانک‌ها می‌گیرند، دهان مبارکت را ببند. آنچه برای خود می‌پسندی برای بانک‌ها هم بپسند.

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/17

مادران نگران

امروز صبح مادرم بهم گفت که یک سر بنگاه بروم ببینم این مستاجر می‌خواهد چکار کند. تا سر ظهر لفتش دادم و نرفتم. مادرم یک سر خوابید و موقعی که می‌خواستم بیرون بروم بیدار شد. بهم گفت: «نمی‌خواد تو این گرما بری. نمیری، نمیری، تو گرما میخوای بری؟» بهش گفتم: «میرم و زود میام، نزدیکه که» گفت: «خواب بد دیدم، ولش کن». چون بانک هم کار داشتم رفتم. تو راه به این فکر می‌کردم با اینکه بزرگ شدم، چقدر مادرم به فکر اذیت شدن من تو گرما و سرماست. 

چیزی به تعطیلی بانک نمانده بود. اول رفتم بانک، ولی گفت سیستم قطع است. سریع رفتم بنگاه دیدم بسته است و دوباره برگشتم بانک که منتظر بنشینم تا سیستم وصل شود. سیستم وصل شد و کارم را انجام دادم. از بیرون صدای داد و بی‌داد می‌آمد. رِسیدم را گرفتم و رفتم بیرون. دو تا آقا سر نوبت، جلوی عابربانک دعوایشان شده بود. کار عابر بانکی هم داشتم. رفتم و با عابربانک سر خیابان‌مان کارم را انجام دادم و به خانه برگشتم.

وقتی رسیدم مادرم گفت: «تا رفتی و اومدی دلم هزار راه رفت. خواب دیدم رفتیم تو یه بنگاهی، یهو نگاه کردم دیدم تو نیستی. نمی‌دونم دزدیده بودنت، یا چیز دیگه‌ای شده بود. هی دنبالت می‌گشتم و چندتا مرد هیکلی دنبالم بودند و من فرار می‌کردم… » بهش گفتم: «مامان تعبیر خوابت این بود که جلو بانک دعوا شد ولی کاری به من نداشتم».

بچه بودم یک جور نگرانی داشت. حالا با وارد شدنم به اجتماع، هر روز نگرانی و دلهره دارد تا وقتی به خانه برگردم. ازدواج که کنم و مادر هم که بشوم، باز نگران است که آیا خوشبخت هستم یا نه؟! از این همه نگرانی دلم می‌سوزد. نمی‌دانم کی قرار است این نگرانی‌ها تمام بشود.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/16

دُوٙر هونَه مِهتٙر هونه.

یک ضرب المثل تو زبان لری داریم که می‌گوید: «دُوٙر هونٙه مِهتٙر هونٙه». این ضرب المثل را برای دختران کدبانو که همه امورات خانه روی دوش‌شان است به کار می‌برند. گاهی هم برای کنایه به دختران تنبل که دست به سیاه و سفید نمی‌زنند، به کار می‌برند.

مادر من هم همیشه به من می‌گوید. از نوع اول یا دومش بماند. اما مادر چند روز پیش یک تفسیر زیبا از این ضرب المثل کرد که خیلی برایم جالب بود. گفت: «دُوٙر هونٙه مِهتٙر هونٙه. یعنی دختر باید مثل نغاره‌ای که با هر سازی می‌زند، رفتار کند، فهمیدی یا نه؟»

ساز و مِهتٙر ما همان ساز و نغاره شماست. منظور مادرم این بود که دختر باید انعطاف پذیر باشد و خیلی زود همه شرایط را درک کند و خودش را وفق بدهد. یعنی دختر باید اهل مدارا باشد.

 

پ.ن: هونه یعنی خانه.

پ.ن: مِهتٙر یعنی نغاره.

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/15

آخرین بازمانده

نصف شب‌ها مثل ساعت کوکی سر ساعت معینی از خواب بیدار می‌شوم. به طور اتومات دستم می‌رود سمت گوشیِ زیر بالشتم. دیشب نیز از آن شب‌ها بود. یک سر اینستاگرام، بعد تلگرام، بعد سروش، بعد کوثربلاگ و در نهایت کوثرنت، که باز هر کدام کوچه پس کوچه و لایه‌ها‌ی خود را دارد. دیروز به خاطر دوستم واتس آپ هم اضافه شد. گروه هم‌کلاسی‌هایم در واتس آپ است و جای من خالی. ولی واتس‌ آپ را روی بی صدا گذاشتم که هیچ وقت صدای پیامی را دریافت نکنم و پیامی را هم باز نکنم. ملت اگر کار مهمی داشته باشند، تماس می‌گیرند.

وقتی گشت و گذار اینترنتی تمام شد. صدای زنگ گوشی‌ام در آمد. در نیامده خفه‌اش کردم. بلند شدم رفتم پایین وضو گرفتم و بعد ایستادم به نماز. آمدم چند دقیقه‌ای خوابیدم که صدای بلندگو مسجد محله بلند شد.

«این بلنگو هم گیج می‌زنه به خدا. با اون صدای بدترکیب نخراشیده‌اش. بابا سه ساعت پیش اذون گفت، تازه از خواب بیدار شدی؟»

دقیق که به گوشی نگاه کردم دیدم ساعت ۴:۲۵ دقیقه‌ صبح است پنج دقیقه دیگر اذان می‌گوید. نه بلندگو، این من بودم که نصف شبی گیج زدم. آن صدای زنگی که در نطفه خفه‌اش کردم، یادگار ماه رمضان بود که روی ۵۰ دقیقه قبل از اذان صبح کوک شده بود. با چهره‌ای غرق در خشم و کین وارد تنظیمات باد صبا شدم و آخرین یادگار رمضان را از کار انداختم.

تصور حس و حالم از اینکه دوباره باید نماز صبح را بخوانم نباید چندان سخت و دور از ذهن باشد. 

پ.ن: «خداجون! یک هیچ به نفع تو. برات دارم»

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/04/14

بهای بزرگ شدنم

همیشه دوست داشتم یک دوست صمیمی داشتم. دوستی که انتخابی باشد. اول از او خوشم بیاید بعد بروم پیشش و ازش بپرسم «با من دوست می‌شوی؟» و اگر قبول کرد با هم پیمان ببندیم که تا ابد دوست و خواهر هم بمانیم. همه رازهایمان را به هم بگوییم. ساعت‌ها کنار هم بنشینیم و از آرزوهایمان، علاقه‌مندی هایمان، از شاهزاده رویاهایمان و دیگر چیزها با هم حرف بزنیم. من آن‌شرلی باشم و دوستم دیانا.

شب‌ها برای هم دست تکان بدهیم و با فکر کردن به همدیگر خوابمان ببرد. وقتی صبح شد منتظر این باشیم که در اولین فرصت به هم بگوییم که دیشب چه خوابی دیدیم. اما چنین دوستی‌ای برایم آرزوست.

این همه رویای خوب را تا اوان جوانی تجربه کردم. بعد از آن چه شد که تنها ماندم، خدا بهتر می‌داند. حتی با همان دوست دبیرستانم هم راحت نیستم. ریسمان دوستی را خیلی زود رها می‌کنم و دوستانم می‌روند. شاید هم این سنت روزگار باشد. بزرگتر که می‌شویم دلها دورتر می‌شود و خودبینی‌ها بزرگتر.

بزرگ شدن چه قدر تنهایی آور است.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 20