1396/06/20

پست آخر/کوچ دختر لر

نمی‌دانم آنهایی که می‌خواهند خداحافظی کنند و بروند از کجا شروع میکنند. چه می‌گویند. چه طور می‌گویند. کسی نیست همراهی کند یا حداقل سر صحبت را باز کند؟

وقتی کسی می‌خواهد برای همیشه برود، حتما وصیت نامه‌ای می‌نویسند و یک سری پند و اندرز و سفارش می‌کند. می‌نویسد چرا می‌رود. چه‌ هدفی دارد و کلی چیزهای دیگر.

اما من نه وصیتی دارم، و نه پند اندرزی و نه سفارشی. فقط می‌توانم بگویم شرایط برای حضور بنده فراهم نیست و زمین خدا خیلی واسع‌ هست و لطفش بسیار. خیلی تلاش کردم مقدمات حضور  حداقلی را فراهم کنم. اما نشد. شاید اگر با انصراف از بخشی موافقت می‌شد مجبور نبودم امروز کلا انصراف بدهم.

 گاهی

برای طلوع بهتر،

غروب باید کرد.

و من خورشید در حال غروبم.

و من الله توفیق

 

«میگم همچین سخت نبودا که من بی خودی سختش کرده بودم :) »

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/16

کنار می‌کشم تا بهتر ببینم

وقتی شهید حججی شهید شد و عکس‌هایش در همه شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شد.

عطیه یک پستی گذاشت و آخرش نوشته بود «وقتی همه یک صدا تفسیر خودشان را فریاد می‌زنند، من یک قدم کنار می‌کشم و از خودم می‌پرسم آیا می‌شود این جریان را جور دیگری هم دید؟ نکند آب به آسیاب دشمن بریزیم».

این ضربه آخر عطیه، مثل یک سیلی که در گوشم بزنند تا برای همیشه یادم بماند، در خاطرم ماند. حالا سعی می‌کنم این قضیه میانمار را جور دیگری ببینم. یکی اصل قضیه است و دیگری واکنش ما.

از جهات زیادی می‌توان آن را جور دیگری دید اما در مورد واکنش ما، از این همه ابراز همدردی، خوشحال نشدم. چرا؟ چون یک جو شتاب زده‌ای است که زود تمام می‌شود و بعد از مدتی هم میانمار فراموش می‌شود.
این واکنش‌ها تاثیری هم دارد؟ چه تاثیری می‌تواند داشته باشد؟ آری تأثیر دارد. از آن جهت که معمولا در رسانه‌های غربی این طور جنایات یا منعکس نمی‌شود و یا خیلی ناچیز معرفی می‌شوند با پویش‌های مردمی در فضای مجازی که حد و حصری ندارد، می‌توان صدای این مظلومیت را به گوش همه رساند.

اما وظیفه ما در فضای حقیقی چیست؟ این پویش‌های مجازی فقط دیگران را آگاه می‌کند، جلوی این طور جنایات را که نمی‌گیرد. برای جلوگیری از تکرار این جنایات، راه حلی در فضای حقیقی نیاز دارد. راه حلی که هم اثرگذار باشد و هم مقطعی نباشد. بلکه دراز مدت باشد که با هزار جور جو سازی دیگر، فراموش نشود. چیزی شبیه روز قدس که تا ابد ماندگار است.

از ابتکارات حضرت امام ره همین است. دفاع از مسلمانان مظلومی که گاه به جرم مسلمان بودن مورد ظلم قرار می‌گیرند و گاه به جرم عرب بود مورد فراموشی قرار می‌گیرند.

شاید اگر ما برای عاشورا، پیاده روی اربعین، روز قدس و راهپیمایی‌های ضد استکباری کوتاه نیاییم و از سوء استفاده‌هایی که از قوانین حقوق بشر می‌شود، دست به اعتراض‌های مردمی بزنیم؛ دیگر شاهد چنین جنایاتی نه فقط نسبت به مسلمانان، که در هیچ جای عالم نیستیم.

https://t.me/roshanak_bs

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/12

عجب تصادفی بودا

یازیاز آمد داخل و گفت: «جلو خونه تصادف شده» بلند شدم و گفتم: «آره من صداشو شنیدم ولی گفتم شاید صدای این مغازه‌هاست، ربع ساعتی هست» رفتم و چارپایه را آوردم گذاشتم کنار پنجره. رفتم بالا تا ببینم چی با چی تصادف کرده. فکر کنم از دفعه بد با هر تٙقه بلند شوم و ببینم.

یک ۲۰۶ با یک مینیبوس و یک ۴۰۵. دویست و شش جلو عقبش مچاله شده بود، مینیبوس نصفش تو جوی بود و چهارصد و پنجی وسط این دو بود.

آمبولانس و ماشین پلیس کنار زده بودند. ایستادن بیجای ملت هم که چاشنی حوادث است و هیجانی‌تر می‌شود.

نفر سوم اضافه شد. من و نفر سوم با هم نگاه می‌کردیم. نفر سوم گفت: «گوشیتو بیار یه عکسی ازشون بگیر».

عکس خوبی می‌شد. از طبقه دوم و از بالا همه چیز پیدا بود. بعد امشب وقتی خاله اینا می‌آمدند، نشان می‌دادیم و می‌گفتیم که چه قدر تصادف بدی بوده.

ولی گفتم: «نه عزیزم، درسته گوشی به دستم و عشق عکس، ولی واقعا فرهنگ خوبی نیست از مصیبت مردم عکس بگیریم». دوباره پایین رو نگاه کردیم. یک ماشینی از کنار صحنه تصادف داشت رد می‌شد و شخص گل و بلبلی از داخل ماشین داشت فیلم می‌گرفت تا اینکه کاملا رد شد و رفت تا به بقیه نشان بدهد و شاید هم در گروه دوستان یا خانوادگی‌شان در فضای مجازی به اشتراک بگذارد و نوچ نوچ بکنند.

لذت گرایی که مدیریت نشود نتیجه‌اش می‌شود همین ملت گل و بلبل ما. لذت تعریف کردن حوادث و اولین راوی حوادث بودن، خواه لحضات خوب و خوش دیگران باشد خواه مصیبت و رنج آنها.

خدا رو شکر فقط خسارت مالی دیده بودند، نه جانی.

دارم فکر می‌کنم اگر یک روز ماشینی با ماشین من تصادف کرد چه واکنشی نشان بدهم؟ پیاده بشوم و یک لگد به ماشینش بزنم و بگویم: «فلان فلان شده مگه کوری نمی‌بینی؟ بیا پایین ببینم!» یا اینکه بروم جلو و بگویم: «چیزی نیست، یه اتفاقه، درست میشه؟».

کدام واکنش به پرستیژ من و شاید شما بیشتر می‌آید؟

ته نوشت: تا حالا براتون اتفاق افتاده تصادفی ببینید و به جای عکس یا فیلم گرفتن، به طرفین کمک مالی بکنید؟ همان لحظه و در همان صحنه تصادف؟

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/12

خوش غیرت

بلاخره مامانم و بابام از روستا برگشتن. قبل از اومدن بهشون زنگ زدم و گفتم که زنگُل رو هم با خودتون بیارید که تنها نباشم. زنگل که اومد بهم گفت یکی دو هفته پیش با مامانم رفته بوده بیرون، تو بازار وکیل یه خانومی ازش خواستگاری کرده. به زنگل گفتم که خودم می‌خوام شوهرت بدم و خواستگارات باید از کانال من رد بشن. در ثانی خواستگار تو خیابون به درد دختر عمه‌ش می‌خوره.

امروز منو زنگل با هم رفتیم بازار وکیل، زنگل باید واسه لباسش نوار می‌خرید. هنوز در رو نبسته بودیم که یک عده گردنشون رو ۱۸۰ درجه می‌چرخوندن و به زنگُل نگاه می‌کردن. منم دائم آدمای دور و برم رو از زیر چشم رد می‌کردم که مبادا یکی نگاه چپ بهش بکنه. خیلی بهم برمی‌خوره وقتی نِگاش می‌کنن. حالا من یک خانم هستم و می‌بینم یکی به زنگل نگاه می‌کنه غیرتم به جوش میاد؛ وای به حال آقایون امروزه که…

دارم فکر می‌کنم که اگر یه آقا بودم کافی بود یکی نگاه چپ به گل‌عروسم بکنه بعد هر چی می‌دید از چشم خودش می‌دید. اصلا مگه می‌ذاشتم تنهایی از خونه بره بیرون؟! شبانه‌روز کارگری می‌کردم، عرق می‌ریختم و واسه‌ش راننده شخصی می‌گرفتم.
موقع بیرون رفتن، خودم چادر مشکی گل‌گلیش رو سرش می‌کردم و جلوش رو زیر بغلش می‌زدم. به گل عروسم می‌گفتم که حتما رو بگیره. نگاه مٙردای کوچه و بازار در شأن گل‌عروس من نیست، باشه برای همون زنان کوچه و بازار. کرم پودر و پنکک که اصلا و أبدا؛ چون من همون آقایی هستم که صورت سبزه گل‌عروس با همون لک و کک مک‌هاش به دلم نشست و دل غنج می‌رفت براش.
تو خیابون گل‌عروسم باید کنار دیوار راه می‌رفت و خودم سمت به خیابون. گل‌دختر رو بغل می‌کردم و خودم دست گل‌پسر رو می‌گرفتم که گل‌عروس اذیت نشه.
اگه خسته می‌شد کیفش رو هم براش برمی‌داشتم.
گل عروسم رو حتما می‌بردم بستنی فروشی که چهار تایی بستنی بگیریم.
_ حاجآقو اون دستمال رو میدی آب دماغ گل‌پسر رو بگیرم؟
_ نه، تو دست نزن، خودم می‌گیرمش.

اگر یه آقا بودم، خیلی خوش غیرت بودم. هم روی گل‌عروسم و هم روی گل‌دخترم. محال بود گل‌دخترم رو به یک مرد امروزی شوهر بدم. خودم می‌گشتم و یه داماد خوش غیرت براش پیدا می‌کردم.

زنگل زود باش، اتوبوس داره میاد…

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/12

آب مایه حیات است

هوا گرم و آفتاب سوزان است، تازه از احرام خارج شده ام؛
اهل بیتم منتظرند، چند صباحی است که از آنها دور بوده ام؛
خدا قبول کند، جرعه ای نور از حجرالاسود به امانت برگرفته ام؛
سفری سراسر درس و معنویت؛
مناسک حج چون اساتیدی تاریخی، لحظه لحظه همراه و من شاگرد؛
به دور خانه محبوب طواف میکردم، و قبر هاجر، برایم سوال بود، به راستی چرا قبر یک زن داخل در طواف است؟
استاد مرا به موزه ای برد؛ چقدرمتفاوت! همه وقایع را با چشم خودم می‌دیدم…
زنی تنها همراه کودکی شیرخوار زیر آفتابی سوزان میان خارهایی تیز و برنده درمیان صحرایی بی آب و علف…
می‌نگریستم؛ در دلم چیزهایی زمزمه می‌شد…
ولایت پذیر باش، انگاه محلی خواهی شد که اهل آسمان‌ها و زمین و انبیا و… طوافت می‌کنند…
زن می‌دوید از صفا به مروه و از مروه به صفا…
همچنان می‌دود، چه خار مغیلانی فرش راه است! این ولایت پذیری چه سختی‌ها دارد!
صدا زدند برگردیم…
همه در کنار برکه‌ی غدیر جمع شدیم، ندا می‌آید، من کنت مولاه فهذا علی مولاه…
هدیه ولایت پذیری حضرت هاجر، چشمه‌ای آب بود و هدیه ولایت به ما در کنار برکه‌ای آب…
چه زیبا سروده اند‌؛ آب مایه ی حیات است…

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/11

اَللَّـهُمَّ فَاقْبَلْ عُذْري

اشکم سرازیر شد. با همان هق هق کردن‌ها، زبانم باز شد. داشتم بلند بلند زمزمه می‌کردم…

«يارَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَني، وَرِقَّةَ جِلْدي…» خدایا به بدن ضعیفم و نازکی پوستم رحم کن…

انگار کسی از درونم می‌گفت: «تو که از ضعف بدنت و نازکی پوستت و نرمی استخانت آگاهی؛ تو که تاب و تحمل عذاب را نداری چرا حواست به خودت نبود؟»

می‌دانم؛ اشتباه کردم؛ سرکشی کردم…

«هَبْني لاِبـْتِدآءِ كَرَمِكَ، وَسالِفِ بِرِّكَ بي» اکنون به همان کرم پیشینت و احسانی که به من داشتی مرا ببخش…

«يا اِلـهي وَسَيِّدي وَرَبّي…»
اي خداي من و سرور و پروردگارم، آيا مرا به آتش دوزخ عذاب نمايي، پس از اقرار به يگانگي‏‌ات و پس از آنكه دلم از نور شناخت تو روشنی گرفت و زبانم در پرتو آن به ذكرت گويا گشت و پس از آنكه درونم از عشقت لبريز شد…

«وَلا اُخْبِرْنا بِفَضْلِكَ عَنْكَ يا كَريمُ يا رَبِّ…» و از فضل تو چنين خبري داده نشده، ای بزرگوار! ای پروردگار!

_ آهای جونا هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نشید، خدا خیلی کریمه، خیلی بزرگواره…

مداح چه قدر قشنگ حال مرا درک می‌کرد و امیدواری‌ام می‌داد. نکند او هم فهمیده باشد چه قدر اعمالم خط خوردگی و سیاهی دارد…

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/08

فهمیدی چی شده؟

با ذوق وارد اتاق شد و گفت: بچه‌ها خانم فلانی میگه «وقتی بچه بودم این طلاب سیاه‌پوست خارجی رو زیاد تو حرم و خیابون می‌دیدم. همیشه یه جوری به اینها نگاه می‌کردم و می‌ترسیدم. تا اینکه یه روز مادرم بهم گفت همیشه بعد از نمازهات دعا کن خدا یه شوهر خیلی خوبی بهت بده و الا یکی از همین سیاه‌ها گیرت میاد. من هم با اینکه بچه بودم از همان بچگی برای اینکه نکند یکی از این سیاه‌ها گیرم بیاد، همیشه دعا می‌کردم خدا یه شوهر خیلی خوبی بهم بده». لذا شما هم بهترین‌ها رو از امام رضا بخواهید.  

ما کلی خندیدیم و گفتیم: «پس واسه همینه که عروس آیت الله شده».

نفر بعد دوباره با ذوق وارد اتاق شد گفت:« بچه‌ها خانم فلانی می‌گه…»

«وقتی بچه بودم…» ما ادامه را برایش گفتیم و با هم می‌خندیدیم. ضایع شد و فهمید که فهمیده‌ایم، آرام آمد نشست.

نفر سوم همین شکلی در را باز کرد و ما همه با هم ادامه داستان را گفتیم. نمازخانه با بچه‌ها جلسه داشت و درمورد ازدواج صحبت می‌کرد. من و دو نفر دیگر نرفته بودیم. وقتی بقیه آمدند و گفتند چه مباحثی مطرح شده، نشستیم و در مورد ازدواج بحث‌های درون گروهی کردیم. در مورد خواستگار، موانع، مشکلات، توقعات و…

شب روی تختم نشسته بودم داشتم مطلب جدید را می‌نوشتم که فاطمه خانم صدایم زد و گفت: «بیا یه چیزی نشونت بدم، خیلی مهمه نیایی ضرر کردی». بلند شدم و رفتم. یک دستور العمل از چند فرد موثق برای ازدواج رسیده بود. به همدیگر منتقل و حفظ می‌کردیم که امشب رفتیم حرم بخوانیم‌ش.

من و یکی از بچه‌ها رفتیم که با همسایه‌ها خداحافظی کنیم. اول اتاق لرستانی‌ها بعد اراکی‌ها بعد بوشهری‌ها و بعد گلستانی‌ها. برای شام نرفته بودیم پایین. با این وجود نیازی به شام هم نداشتیم (هر وقت گرسنه‌تون شد برید مهمونی). چند دقیقه که ‌نشستیم، حین پذیرایی من دوستم ‌گفتیم «بچه‌ها فهمیدین چی شده؟» ‌گفتند «نه». بعد آرام دستور العمل رسیده را ‌گفتیم و خداحافظی ‌کردیم و ‌رفتیم اتاق بعدی.

آخرین اتاق، اتاق گلستانی‌ها بود. یکی از بچه‌ها شروع کرد به واسونک خواندن، ما هم دست می‌زدیم و یاری می‌کردیم. بقیه اتاق‌ها یکی یکی می‌آمدند سرک می‌کشیدند و می‌رفتند. ساعت دوازده شب بود، اتوبوس‌ها آمدند. از گلستانی‌ها خداحافظی کردیم و رفتیم آماده بشویم برویم حرم.  

سوار آسانسور شدیم برویم پایین، سعیده را در آسانسور دیدیم. 

_سعیده فهمیدی چی شده؟

+ نه چی شده؟

_ دختر نصف عمرت بر فناست. آقای فلانی رفته پیش آیت الله فلانی ارجاع داده‌اند به فلانی و گفته‌اند برای ازدواج خوب این دستورالعمل رو بخونید. امشب تو حرم حتما بخون. 

سعیده حفظ کرد و از هم جدا شدیم و سوار اتوبوس شدیم. من و دوستم عادت داشتیم صندلی جلو بنشینم. لیلا روی صندلی جلو بود و توی آن تاریکی سرش تا گردن تو کتاب بود و داشت برای امتحان فردا درس می‌خواند. از آن آدم هایی است که اگر بگویند از نصفِ اول کتاب یک نمره می‌آید، می‌نشیند و خط به خط حفظ می‌کند برای اینکه حتما آن یک نمره را هم بگیرد. سه تایی روی صندلی جلو نشستیم.

_ لیلا فهمیدی چی شده؟

+ نه چی شده؟

_ هی سرتو بکن تو کتاب تا موهات مثه دندونات سفید بشه. 

کتابش را بستم. شروع کردم به گفتن دستور العمل. لیلا هم حفظ شد. آخرین شب می‌توان گفت یکی از اعمال مشترک بین بچه‌ها خواندن همان دستور العمل بود.

ادامه ندارد…

باشد که روزی همه مجردیون گردد.

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/05/30

عینک تو، بینایی من

این روزهای آخر دوره طرح ولایت کفگیر توان و انرژی‌ام به ته دیگ رسیده. از طرفی دعا می‌کنم دوره آنقدر طولانی بشود که وقتی برمی‌گردم شیراز، سکه‌ام ارزش سکه‌ی اصحاب کهف پیدا کند.

امروز ساعت آخر که مباحثه بود، حوصله شنیدن نداشتم. دست کردم و عینک راضیه را ازش گرفتم و به چشم‌هایم زدم. «وای بچه‌ها، من دارم می‌بینم. بچه‌ها شما رو هم دارم می‌بینم. این جمله آقا که روی بنر نوشته شده را هم». فاطمه گفت: «دختر تو که چشمات ضعیفه چرو نمیری دکتر؟». گفتم: «رفتم دکتر ولی دکترو گفت چشمات ضعیف نیست»

_راضیه! شماره عینکت چنده؟

+ یک و یک و نیم.

_خب پس مال من یکه.

عینک فاطمه را هم گرفتم. ولی خوب نمی‌دیدم. فاطمه گفت چشم‌هایش آستیگمات است. پس چشم من آستیگمات نیست. عینک زکیه را هم گرفتم و امتحان کردم. با عینک زکیه بهتر می‌دیدم، شماره عینکش هفتاد و پنج بود و کمی شیشه‌ش بزرگتر از عینک راضیه بود. از آنهایی که قاب مشکی دارد، همانها که بعضی‌ها برای کلاس گذاشتن می‌زنند. چه قدر عینک بهم می‌آمد. چند دقیقه فقط از خودم عکس سلفی می‌گرفتم. خیلی مات و مبهوت شده بودم. مطمئن شدم وقتی نابینایی بینا می‌شود یک حس غم‌انگیزی دارد، مثل الان من که فهمدیم دنیا آن طور که می‌دیدم نیست.

«بچه‌ها من دوست دارم با عینک برم تو خیابون ببینم مردم چه شکلیٙن» دوستان هم می‌گفتند: «خب برو». دوست داشتم به درون چشم دیگران می‌رفتم و از پشت مردمک‌شان به بیرون نگاه می‌کردم ببینم آنها دنیا را چه شکلی می‌بینند.

استاد آمد سر کلاس. من هر سه عینک را روی کتاب گذاشتم و ازشان عکس می‌گرفتم. یکی را برداشتم و روبروی چشم‌هایم گرفتم ببینم استاد تغییر می‌کند یا نه. استاد هم زیباتر شده بود. فاطمه بغل دستم بود و محکم با آرنج‌ش کوبید به من و گوشی را از دستم گرفت. صف اول و چشم در چشم استاد نشسته بودیم. گفت: «استاد داره نگات می‌کنه». ضرب المثلی هست که می‌گوید: «کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو تا چشم بینا» من که دو تا چشم بینا پیدا کرده بودم، دیگر حواسم به استاد نبود.

عینک فاطمه و راضیه را بهشان دادم و فقط عینک زکیه را تا آخر کلاس به چشمم زدم. از نگاه کردن به استاد، با عینک خیلی خجالت می‌کشیدم. با این حال تا آخر کلاس سرم را از حالت طبیعی بالاتر گرفتم که تخته و استاد را دقیقا از وسط شیشه‌ی عینک ببینم. تا آخر کلاس آنقدر به استاد و تخته خیره شدم که گردنم خشک شد.

آخر کلاس گردنم را به سمت بچه‌های پشت سر چرخاندم، آنها لبخند می‌زدند و من می‌پرسیدم: «بچه‌ها بهم میاد؟». بعد یکی از بچه‌ها گفت: «روشنک خوب می‌بینی؟» گفتم: «آره بچه‌ها، خیلی زیباتر شدین، قبلا خیلی زشت بودین».

راستی، شما تا حالا با عینک دیگران دنیا رو دیدین؟ دنیا چه شکلی بود؟

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/05/30

دختر سر به هوا

راه می‌روم و به سوی تو می‌آیم. در صحن و سرایت همه می‌روند و می‌آیند. چقدر برو و بیایی داری برای خودت. خادمت جلوی درب چوبی و منبت کاری شده‌ات ایستاده، با همان کلاه و کت سرمه‌ای و بلند. دست‌ش را روی آن عصای نقره‌ای گذاشته و به پایین خیره شده، مبادا در حضور تو، زائری او را به چشم بیاورد. شاید هم سر به زیر دارد تا نگاه حسرت بار مرا نبیند که آرزو می‌کنم کاش من هم خادمت بودم.
 

امام! می‌بینی؟ این آقای روی ویلچر را. حال جسم‌ش خوب نیست ولی حال دلش خیلی خوب است. با پای جسم نه، ولی با پای دلش به سمت تو می‌آید و از چهره‌اش صفا می‌بارد.
 

امام! می‌بینی؟ این پیرمرد را؟ همین که چشمش نمی‌بیند و پسر جوانش عصای دست‌ش شده است. پیرمرد چه لبخندی می‌زند. مطمئنم او تو را دیده و من نه.
 

امام! می‌بینی؟ این دو تا را؟ همین دختر و پسر را می‌گویم. همین‌ها که نمی‌توانند نو داماد و نو عروس بودن خود را از چشم دیگران و من پنهان کنند. چه قدر عاشقانه‌شان دلچسب‌تر می‌شود با تو.
 

امام! می‌بینی؟ نه، آن بنده خدا را نمی‌گویم، خودم را می‌گویم. از وقتی آمدم همه‌ش حواسم به این و آن بود نه به خودم. همیشه همین است. زود گم می‌شوم. کافی است یک آن حواسم به خودم نباشد، مثل یک طفل گریز پای گم می‌شوم. فقط ای کاش یک اتاقی را در همین کنج صحن‌ت اختصاص می‌دادی به افرادی که خودشان را گم کرده‌اند. افراد حواس پرت و سر به هوایی مثل من. یک تابلوی سبزی هم بالای درش نصب می‌کردی و می‌نوشتی «امور خود گم کرده‌گان».

 

امام! خودم را گم کرده‌ام، تو مرا ندیدی؟ دلم خیلی شور می‌زند، اگر خبری داری بگو…

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/05/04

یومای من

خواستم بهش زنگ بزنم و بگویم مشهد هستم اما گفتم نه، وقتی رفتم حرم بهش زنگ می‌زنم و می‌گویم «یوماجان الان امام رضام، روبروی ضریح».

چند روز مشهد بودم و روز سوم یا چهارم رفتیم حرم. با دوستم رفتیم بهشت ثامن و بعد رفتیم نماز مغرب و عشا. بعد از نماز گوشی را برداشتم و به یوما زنگ زدم. خیلی ذوق داشتم چون چند ماه بود بهش زنگ نزده بودم و فوت پدرش را پیامکی تسلیت گفته بودم. خودش هم می‌داند چقدر سرم شلوغ است. بعد از احوال پرسی بهش گفتم: «یوما می‌دونی الان کجام؟» حرف تو حرف شد یا به خاطر سر و صدا یوما جواب نداد. گفت: «تو نمی‌تونی حدس بزنی من کجام؟» سریع گفتم: «امام رضایی؟!» گفت: «ابوالیاس بهت گفته؟» گفتم: «نه، آخه منم امام رضام. یوما تو رو خدا بیا ببینمت، بیا پارکینگ شماره یک».

یوما بیرون از حرم بود و ما هم منتظر بودیم همه بچه‌ها جمع بشوند و برویم. دعا می‌کردم بچه‌ها دیر  بیایند تا یوما برسد. بعد از هر چند ثانیه، هی زنگ می‌زدم که ببینم دقیقا یوما کجاست. همه بچه‌ها آمده بودند. باید می‌رفتیم. به یوما زنگ زدم و گفتم که ما داریم می‌رویم. وقتی سوار اتوبوس‌ها شدیم، اتوبوس ما ظرفیت‌ش پر شده بود و من و دوستم سر پا ایستاده بودیم. اجازه گرفتیم که برویم سوار اتوبوس کناری بشویم که هنوز بچه‌هایش نیامده بودند. پیاده شدیم و رفتیم. به یوما دوباره زنگ زدم که ما هنوز ایستادیم، اگر بیاید احتمال دارد برسد. گفتند اتوبوس خراب شده، خدا را هزار مرتبه شکر کردم و همچنان از امام رضا طلب می‌کردم بچه‌ها دیرتر بیایند. یوما داشت بین ماشین‌ها می‌دوید و تلفنی با من صحبت می‌کرد و بهش می‌گفتم که کدام طرفی بیاید. از پنجره اتوبوس برایش دست تکان دادم و پیاده شدم. به سمتش رفتم. همان قد بلند، همان چادر عربی و همان لبخند دلنشین همیشگی و همان لهجه عربی جنوبی را داشت. روی یک نیمکت سنگی کنار اتوبوس نشستیم. مسئولین داشتند دور اتوبوس طواف می‌کردند تا درست شود. یوما تنها آمده بود مشهد. بهم گفت که یعنی امسال نمی‌خوای با ما بیای کربلا؟! روی در و دیوار مغزم یک دوراهی کشیده شد کربلا یا دوربین عکاسی؟! به یوما گفتم که می‌آیم. وقتی سوار اتوبوس شدم یوما آمد بالا و به دوستم گفت: «آخه کدوم دختری رو دیدین که به مامانش سر نزنه؟!» اتوبوس راه افتاد و یوما ایستاده بود و برایم دست تکان می‌داد. از هم دور شدیم. امید است که پیاده‌روی اربعین باز با هم باشیم

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 21