1396/03/08

من و عروسکم

از اتفاق امروز خیلی بغض می‌کنی. دلت فشرده و تنگ می‌شود. به سختی خون را به بدن‌ت می‌فرستد. چیزی راه گلویت را صد می‌کند، نه می‌توانی نفس بکشی و نه آب دهانت را قورت بدهی. دوست داری با مادرت صحبت کنی، اما نگرانی که شاید وسط‌های صحبت کردنت صدایت بلرزد، اشکت جاری بشود و او ناراحت بشود و غصه بخورد. حق داری؛ هر چیزی را نمی‌شود به مادر گفت. مادر مادری می‌کند، کافی است بگویی از فلان چیز ناراحت هستی، کلی غصه می‌خورد. اگر بگویی فلانی دلت را شکسته، کینه‌اش را به دل می‌گیرد و شاید به نفرین هم برسد. حق دارد. جگر گوشه و شیره جانش هستی. اصلا مگر می‌شود با مادر درد و دل کرد؟
تو هم حق داری که خواهر داشته باشی و برایش درد و دل کنی، ولی نداری. غصه‌ات دو چندان می‌شود. به حال خواهرداران غبطه می‌خوری. به دوست‌هایت هم نمی‌توانی بگویی به هزار دلیل‌ و زیراها و چون‌ها.
عروسک‌ت را در آغوش بگیر و برایش حرف بزن. او هم مثل تو تنها است. می‌فهمد. خوب هم می‌فهمد. برایش خواهری کن. اصلا عقد و پیمان خواهری با هم ببندید.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/06

متحول شدنم

انگار همین دیروز بود که با برادر و پسر عموم روزه بودیم و دم غروب سه تایی رفتیم نونوایی. بعد رفتیم سوپری لواشک و آلوچه خریدیم تا دست پر به استقبال افطار بریم. پسر عموم از ما کمی کوچکتر بود، وسوسه شد و بعد روزه‌شو خورد. دور دهنش لواشکی شده بود. بعد از افطار هی به رخش می‌کشیدیم که دیدی نتونستی خودتو نگه داری تا افطار. از فردا بیدارت نمی‌کنیم. شاید یک نیم‌ساعتی یا یک‌ساعتی می‌خواستیم تا اذون بگه. هنوز هم گاهی به رخش می‌کشیم که فلان یادته روزه بودیم، رفتیم نونوایی و بعد لواشک خریدیم و…

یا انگار همین دیروز بود که خودم روزه بودم. از مدرسه تعطیل شدم و رفتم خونه پدربزرگم، روی گازشون مقداری املت ته قابلمه مونده بود. هیشکی هم تو آشپزخونه نبود. سر پایی با چند لقمه نون، املت رو خوردم بدون اینکه ردپایی از خودم به جا بذارم. پشتش هم چندتا زولبیا و بامیه. ولی خوب کسی متوجه نشد که بخواد به رخم بکشه. بعد هم هزارتا ناسزا به خودم گفتم که خاک تو سرت حالا این املت چی بود که به خاطرش روزه‌تو خوردی؟

و انگار همین دیروز بود که پیش‌دانشگاهی‌م تموم شد و شهریور ماه‌ش ماه رمضون بود. ماهی که با اومدنش تحولات اعتقادی و رفتاری‌ام شروع شد. با تماشای برنامه «این شب‌ها» که از ساعت ۲۳ شروع می‌شد و تا ساعت یک نصف شب ادامه داشت. البته روز اول عروسی بودم و از روز دوم شروع کردم به روزه گرفتن تا آخر ماه رمضون. اولین سالی که مقید شدم و بعد پله پله تا ملاقات خدا. همه‌ زورم را می‌زدم که به یک باره همه چیز رو رعایت کنم، به همه احکام عمل کنم، ولی خوب بر خلاف قصدم و تلاشم خیلی طول کشید. چیزی حدود دو سال که اون هم به خاطر عدم آگاهی‌ام بود، نه اینکه خودم بخوام کم کم متحول و متکامل بشم.

همیشه تو زندگیم یه حرفی رو به خودم زدم و واقعا هم تا الان بهش عمل کردم، اینکه «هر کار خوبی، اولش سخته» و طی اون دوران همین حرف رو به خودم می‌زدم و نیرو محرکه‌ام بود که کم نیارم.

بعد از مدتی که خوب عادی شدم، دیگران هی می‌پرسیدن چی شد تغییر کردی؟ خواب دیدی؟ کتاب خوندی؟ چی؟

اما من نه خواب دیدم، نه کتاب خوندم، نه جرقه‌ای بود و نه رعد و برقی. فقط فکر کردم، بعد تحقیق کردم و بعد تصمیم گرفتم. به همین راحتی و به همین سادگی. البته همچین راحت و ساده هم نبود و از این به بعد هم نیست. «طوبا للغرباء»

ماه رمضونا یادش میوفتم. به خصوص یاد بعضی سوتی‌ها و…

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/05

جوانه‌های محبت

بهم گفت: یادت همیشه در قلبم زنده است.

یک لیوان آب به دستش دادم و گفتم: پس همیشه آبیاری‌اش کن.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/04

کشوی امداد غیبی

برای ناهار سپردیم یکی از برادران برای‌مان ماست گرفتند با چندتا نون داغ. جاتون خالی بود، خیلی چسبید. آبجی لیلا با اینکه داشت می‌ترکید ولی از سفره دل نمی‌کند و می‌گفت:« بابا یکی منو بلند کنه».

بعد از صرف ناهار شاهانه‌مان، زهرا از فاطمه پرسید: «قضیه این پول‌های توی کشو چیه؟ یعنی ما اینقدر پولدار شدیم؟» فاطمه گفت: « نه. گذاشتیم برای بچه‌ها که اگر نیازشون شد، هر چه قدر که می‌خوان بردارن و بعد بیارن بذارن. اوایل انقلاب هم، چنین برنامه‌ای بوده. مثلا پاسدارا حقوق مشخصی داشتن، خودشون می‌رفتن و به مقداری که نیاز داشتن پول برمی‌داشتن، اونی که کم نیاز داشت کمتر از حقوقش بر‌می‌داشت و اونی که بیشتر نیاز داشت بیشتر از حقوقش بر‌می‌داشت و بعد بر‌می‌گردوندش. این رسم بین طلبه‌ها هم معمول بوده. حالا ما هم اینو گذاشتیم واسه بچه‌ها که به کسی رو نزنن».

_ روشنک قضیه کشوی امداد غیبی رو فهمیدی؟

_ آره شنیدم. بعد اگه کسی خواست بیشتر از پولی که برداشته بذاره چی؟

_ پول اضافی نمی‌تونه بذاره تو کشو. اگه خواست پول اضافی بذاره باید بندازه تو صندوق خیرات فرهنگی.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/02

پایین ایستاد به خاطر من

اتوبوس شلوغ بود. همه جلوی در اتوبوس چپیده بودند توی هم. روی صندلی جلو کنار در نشسته بودم. پشت چراغ قرمزِ سر چهارراه یک خانمی که بچه بغل‌ش بود و دست بچه‌ی دیگرش را در دست گرفته بود، می‌زد به در اتوبوس که راننده در را بزند تا سوار شود. صدای پیسسس اتوبوس در آمد. خانم همان پایین ایستاد و همان بچه‌اش که دستش را گرفته بود بالا فرستاد تا سوار شود و بعد خودش آمد بالا.

مادر من هم خیلی پایین ایستاد تا من بالا بیایم.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/01

او

هر شب مادر زانوی غم بغل می‌کرد و اشک می‌ریخت و مرثیه «کاکام ای کاکام» زمزمه می‌کرد. دخترک‌ش می‌گفت: «مامان میشه زنده باشه، یا اسیر شده باشه؟» مادر حوصله سوال‌های جور وا جور دخترکش را نداشت و جواب داد: «من چه می‌دونم خدا بهتر می‌دونه».
دخترک همیشه به او فکر می‌کرد که چه‌ش شده؟ کجاست؟ چرا نمیاد؟ اگر بخواهد بیاید و راه را بلد نباشد چه؟ شاید اسیر شده و همان جا تو عراق زن گرفته و ما را اینجا فراموش کرده. اگر بیاید و کسی را نشناسد چه؟
این سوال‌ها همیشه در ذهنش بود و از آن قصه‌ها می‌ساخت. از آمدنش، از زن گرفتنش، از بچه‌دار شدنش، از پیر شدنش، از اینکه اگر روزی بیاید آنقدر پیر شده که کسی او را نمی‌شناسد و او هم بعد از این همه سال کسی را نخواهد شناخت.
دخترک  از کجا باید می‌دانست مفقودالأثر را چه به اسیری، زن گرفتن، بچه‌دار شدن و پیر شدن؟

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/03/01

خودزنی روحی

_ عمو فلانی کارشناسی می‌خونه یا ارشد؟ رشته‌اش چیه؟

_ ارشد فلان رشته.

_ واقعا؟

هم سن من بود. یک حساب سرانگشتی برای خودم می‌کنم و بعد شروع می‌کنم به خودزنی روحی که ای خاک بر …
تو الان باید دانشجوی دکترا می‌بودی ولی هنوز لیسانس‌ت را هم نگرفته‌ای. بعد با خودم فکر می‌کنم که وقتی من دکترا بخوانم حتما دیگران در فلان پست و فلان مقام هستند. در این هنگام خودزنی روحی‌ام شدت بیشتری به خود می‌گیرد. چرا من نباید در موقعیت فلانی باشم. خوش به حالش چقدر از من جلوتر است. بعد خودم را دلداری می‌دهم که همه چیز مدرک نیست. فلانی را ببین فقط لیسانس دارد، ولی اخلاق و علم‌ش بیش از این مدرک به نظر می‌رسد. چقدر در دل همه جا دارد. مهم منش و نگرش است که باید پخته باشد نه مدرک بالاتر و دهن‌ پر کن. باز شخصیت کمال‌گرای درونم می‌گوید: «می‌توان هم مدرک دهن پر کن داشت و هم اخلاق، سواد، منش و نگرش درست و حسابی. اینها که با هم منافاتی نداره». این بحث و جدل و میزگرد درونی‌ام، پایانی ندارد و من همیشه به اوقات سوخته ام چه عمدی و چه غیر عمدی غبطه‌ای می‌خورم که مپرس. 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/30

حفظ آبروی نوجوان

پنجشنبه به مناسبت سالگرد فوت دایی‌ام، دارالرحمه مراسم زیارت عاشورا داشتیم. سارینا دختر دایی‌ مرحومم (کلاس ششم بود) می‌خواست جعبه شیرینی را برای چند خانمی که تازه آمده بودند و ما زیر نظرشان داشتیم که کجا می‌نشینند، ببرد. در جعبه چندتا شیرینی بیشتر نبود. سارینا گفت: «نه این زشته ببرمش، یه جعبه پر بهم بده» گفتم: « تو ببر اگه خالی شد بیا یه جعبه دیگه بهت می‌دم».
همان جا بود که استاد متحد درونم یک نهیبی به من زد و گفت:« یکی از ویژگی‌های روحی نوجوان ( هفت سال سوم) این است که آبرو و حیثیت برای‌شان خیلی مهم است. مثلا اگر پدرش با یک پراید برود مدرسه دنبال‌ش آبرویش می‌رود. یا اگر وقتی می‌خواهد با دوستان‌ش بیرون برود و بخواهد خواهر کوچکترش را با خود ببرد چون یک دفعه ممکن است جلوی دوستانش بگوید: «من جیش دارم»، از بردنش به دستشویی احساس خجالت می‌کند و آبرویش می‌رود، همین طور وقتی بخواهد جعبه شیرینی خالی ببرد».

با نهیب استاد متحد درونم به خودم آمدم و یک جعبه شیرینی پر دادم به سارینا تا برای آن چند خانم ببرد. به این ترتیب آبروی دوران نوجوانی‌اش حفظ شد.

پ.ن: شادی روح دایی‌ام صلوات.
پ.ن: پدر‌ها و مادر‌ها لطفا جهت حفظ آبروی نوجوانتان لباس مرتب، اتوکشیده و شیک بپوشیده و معطر باشید.
پ.ن: نوجوانی دوران بسیار حساس و پیچیده‌ای است.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/29

بالغان نابالغ

ازش پرسیدم می‌خواهی به کی رأی بدهی؟ گفت: «همه‌شان سر و ته یه کرباسن، تو هم خودتو اذیت نکن». پاسخی بود از یک دانشجوی کارشناسی ارشد!

عیب از اوست؟ از من است؟ از جامعه است؟ چرا و چطور؟
این حرف را اگر از فردی با تحصیلات پایین که از سیاست چیزی نمی‌داند می‌شنیدم اینقدر برایم عجیب نبود. هر چه باشد او یک دانشجو است. در مهد علم که دانشگاه باشد تنفس می‌کند. چرا نباید قدرت تحلیل و شناخت داشته باشد؟ یعنی از گذشته افراد، صحبت‌هایشان، صف آرایی‌ها، افراد مطلع و آگاه در این زمینه هم نمی‌توان به نتیجه رسید؟
یعنی او هیچ جهان‌بینی و ایدئولوژی در زندگی‌اش ندارد که طبق آن از بین شش نامزد یکی را بهتر بداند؟
به کدامین مرثیه باید گریست؟ او در آینده حتما در جامعه کاره‌ای می‌شود، در خانواده پدر یا مادر شود. فردی که در جامعه یا راهنمای دیگران است یا قرار است در خانواده انسان پروری کند، آیا می‌تواند؟

روشنک بنت سینا

 

منبع اصلی: 

http://ramisa.kowsarblog.ir/بالغان-نابالغ

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/29

آهنگ بی‌دادی

بعد از یازده سال امروز وارد مدرسه‌ای شدم که سه سال در آن درس خوانده بودم. معلم عربی‌ام سر صندوق رأی بود. چه قدر دوستش داشتم و چه خوب تدریس می‌کرد. ظهر بود و آفتاب بالای سرمان. هنوز هم به معلمم علاقه دارم.
صدای دخترکی که کیفش را روی دوش انداخته بود حواسم را پرت کرد. انگار از کلاس عربی تعطیل شده بود. داشت یورتمه می‌رفت و از مدرسه خارج می‌شد. هوار هوار داد می‌زد «إنقٙلٙبٙ یٙنقٙلِبُ إنقلاب» و بعد دوباره می‌گفت: «إنتٙخٙبٙ یٙنتٙخِبُ إنتِخاب». صدایش هنوز در مدرسه می‌پیچید و مدرسه را مثل همیشه روی سر گذاشته بود.
دخترک شیطون و پر شر و شور دیروز، امروز موقرانه شناسنامه‌اش را در دست گرفته بود و ادای خانوم خانوما را در می‌آورد. نگاهی به آقایون انداخت و یکی از همکلاسی‌هایش را دید. آن روزها بچه‌ای تپلی بود که وقتی می‌خندید چشم‌هایش شبیه ژاپنی‌ها می‌شد. اسمش روح الله بود ولی بهش می‌گفتند «روحی»، الان جوانی آفتاب سوخته شده بود.

دخترک دیروز همه آرزویش این بود که کسی منتخب بشود که بتواند از همه حقوق مادی، معنوی، فکری، علمی، حقیقی و حقوقی وطن پر آوازه‌اش دفاع کند.

مرد و زن جلو درب سالن مدرسه تجمع کرده بودند و دخترک دیروز با فشار جمعیت به داخل نفوذ کرد. رأی‌ش را در صندوق انداخت و دختر خاله‌اش ازش یک عکس نمادین گرفت و بعد با خرواری از غباری که روی چهره‌اش نشسته بود، برگشت.

دخترک دیروز، انگشت رنگین‌ش را بالا گرفته بود و با همه خفقان مانده ته گلویش هوار هوار داد می‌زد و می‌گفت: «تٙقٙلٙبٙ یٙتٙقٙلبُ تٙقٙلُب» هنوز انگار صرف کردن افعال را دوست داشت. ولی امروز یورتمه نمی‌رفت و دادش آهنگ بی‌دادی می‌نواخت.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/29

روایت مرگ

_ مامان چیه؟ چرا اینطوری می‌کنی؟
_ میگه تصادف کرده، همشون داشتن گریه میکردن. بابات می‌دونست و به من نگفت.
_ دایی همیشه تصادف میکنه، نمرده که…
_ الو سلام لیلا، خوبی؟ چی شده؟ دایی چیزیش شده؟
_ وااای دیگه عمو نداریم، دیگه عمو نداریم.

دیالوگ و صحنه‌ای که هیچ وقت از یادم نمی‌رود. باورم نمی‌شد. در عرض ده دقیقه لباس پوشیدیم و به خانه دایی‌ام رسیدیم. لیلا دخترِ دایی بزرگم بود که گوشی زن دایی مرحومم را جواب داده بود. بدون کفش تو حیاط تکیه، به دیوار هق هق می‌کرد و با چشمانی قرمز اشک می‌ریخت. همه آمده بودند. تو حیاط و تو هال داشتند گریه می‌کردند. زن دایی‌ام همه‌ش می‌گفت: «یا خدا دروغ باشه، خدایا یه بار دیگه بهم برگردونش». مادرم تا رسید جلوی در نشست و سارینا دختر دایی مرحومم را بغل کرد و او هم مثل بقیه با همه ‌ناباوری‌های زندگی‌اش داشت به استقبال محال‌ترین اتاق زندگی‌اش می‌رفت. میلاد پسرش و بقیه رفته بودند فیروزآباد.
همه سختی‌مان این بود که محمد یک هفته‌ای می‌شد که برای دوره‌ای رفته بود تهران و از هیچی خبر نداشت و حالا هم توی راه بود.
شب که شد آنهایی که رفته بودند فیروزآباد برگشتند. همه دورشان در حیاط جمع شدیم و تا صبح عزا می‌گرفتیم.
همه دنبال یک معجزه می‌گشتیم. اینکه الان زنگ بزنند و بگویند زنده است، نفس می‌کشد. امیدی خاموش و سرد.
_ محمد به حضرت عباس هیچی‌ش نیست فقط دست و پاش شکسته تو بیمارستانه. رسیدی ترمینال بگو بیایم دنبالت…
ما می‌شنیدیم و بیشتر جگرمان می‌سوخت. نمی‌دانم کی به محمد زنگ زده بود. خدا می‌داند تا رسید چه به سرش آمده بود. و همه چیز تمام شد. مثل جاده‌‌ای بن بست و حالا یک سال می‌گذرد.
.
پنجشنبه بود، سی‌ام اردیبهست، نود و پنج.
.
چه قدر جای خالی یک نیسان آبی رنگ توی کوچه خالی است. اگر از همه‌مان بپرسند زشت‌ترین ماشین دنیا چیست یا از کدام ماشین خوش‌تان نمی‌آید؟ می‌گوییم ماشین سنگین.

روشنک بنت سینا

 

منبع اصلی: 

http://ramisa.kowsarblog.ir/روایت-مرگ

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/29

شن‌های روان

بوته بودن چه فرقی می‌کند وقتی وسط یک کویر رها شده باشی. کویری با شن‌های روان، که با هر بادی کیلومتر‌ها پس و پیش می‌شوند. شن‌های سپرده به‌ باد، که نه تنها ثمری نمی‌رویانند که اگر بلند شوند آوار می‌شوند بر سرت و بوته‌ها را نیز می‌خشکاند.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/27

نظراتی چند از پست قبل

از روز اولی که پامو گذاشتم شبکه بد عادت شدم. خیلی بد. عشق داغ شدن پست و کامنت زیاد و لایک و احسنت های زیاد. نه که بگم برام مهمه ها؛ کلا و حاشا :)  ولی خب خدایی بعضی از دوستان هم مثه من بد عادت شدن، اونا هم هی دلشون برای پستای داغ من تنگ میشه. مگه نه بچه ها؟

واسه همین این پست رو اختصاص دادم به نظرهای ارسالی دوستان در مورد پست قبلی. حالا نمیشه چهل و دوتا نظر رو اینجو بنویسم، گزینشی انتخب می کنم و متفاوت تریناشو، و الا نظر همه دوستان برام عزیزه.

آنگاه که نوشته بودم: «می خوام ببینم چه قدر در یادگیری زبان لری استعداد دارید؟!». نظرات زیر را دریافت کردم.

1. سلام من همش فهمیدم چی نوشتی.

2. سلام من لرم فهمیدم.

3. سلام بعضی جاها رو فهمیدم بعضی جاها رو نه.

4. سلام دمت گرم هم زبون مم لروم *فدای هر چی لره.

5. خیلی هم عالی عزیز جانم، مخصوصا جمله آخرت.

6. سلام به جز جمله آخر بقیه رو متوجه شدم.

7. سلام بر دیه خوم روشنک بنت سینا..
امروز من یاسوج ککا ودییل انقلابی سنگ تموم نهاین سی سرور محرومل آغی رییسی امید وارم تی خدا که خوش ویبو ریییس ای دولت وهرچه وحلق بیگانه رختنه از آبرو بگه تا ….. ایدرارش…..

8. من چه گناهی کردم که یزدیم؟ به منم بگین چی نوشتن میخوام بدونم.
 
 9. ازهمی چی که بگذریم ای کار مردونه آغی قالیباف نشونه او هدف بزرگش بی…

10. زبون لری رو خییییلی دوست دارم… بیشترش قابل فهم بود… جالب بود…با صدای بلند میخوندم یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارم لری حرف میزنم.

11. سلام خوبیت مهلی باحالیت.

12. منم کرد هستم خوب فهمیدم.

13. سلام من که خیلیش رو نفهمیدم.

14. من فقط چندتا کلمه و جمله آخر رو نفهمیدم. به زبون برازجانی نزدیکه
 
 15. حالا اینقدر ریا وکنی عزیزوم(چشمک).

16. من هرمزگانیم ولی فهمیدم چی نوشتید؛ دلم برا نوشتن لری تنگ شده خیلی وقته که به زبان لری چیزی ننوشتم .نمیدونم کسی هم زبونم هست یا نه .با زبون روزه رفتم استقبال ریسی که شیراز اومده…

17. سلام .منم فارس هستم ولی همه حرفاتون رو فهمیدم. البته یه خانواده لر هستند از دوستای همسرم که رفت و آمد خانوادگی داریم واین زبون خیلی برام غریبه نبود. متنتون هم عالی بود

18. خیلی قشنگه اومره رو دلمو نشسته.

19. عزیز هم زوونم..مه لر نیسم..ولی ملایریم..خیلی شبیه لریه..نینم دلت تنگ بیه..درد د جونم..بیو..هرچی دلت موخواا بیو..

20. من ترک شهریارم و الآن تو شهر لر ها (ملایر) زندگی میکنم ولی هیچکدومشو درست و حسابی بلد نیست نه ترکی نه لری.

21. سلام دیه. ناراحت نبو. حالت خش بو. یاعلی.

22. سلام مو هم لروم دده جونیم.

23. pls teach me lori

24. ساغول من کی آذری ام باش تاپدم نه بویوروسان.یا علی.

25. عزیز خواهرم ،من لری ندانم ،اما اگه بخوای با زبان شیرین ترکی ،یا لهجه زیبا وارامش دهنده الموتی می توانم باهتون صحبت کنم ،اما عزیزم نوشته شما رو خوندم به جز چند جابقیه رو متوجه شدم ،انشاءالله که به مدد خداوند به دعای امام زمان رای بیاره ،تا صاحب دولت اسلامی بشیم ،

26.سلام
عجب معرکه ای
من هم مطلبتونو خوندم از رو نوشته خوب میشه فهمیدش خیلی سخت نبود ولی خوب مهم فهم المسموعِ نه درک مطلب.

27. سلام روشنک خوبی؟رفتم وبلاگت برات نظر بزارم بازنشدقسمت نظردهی.
خیلی قشنگ نوشته بیری

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/25

دختر لُر و استقبالی پر شور

خیلی دلُم سی ل‍ُری نوشتن تنگ وابیره. خیلی وٙخته که هیچی و زبونِ لُری ننوشت‍ُم‌ه. اصلا نونُنم کسی همزبون وٙم سر ایزٙنه یا نه؟!

امروز و زبون روزه رفتُم و استقبال رئیسی. که اومره بی و شیراز. همو چو تصمیم گرُفتُم بیام وٙ هونٙه در موردش وٙ مِن وبلاگُم بنویسُم. وٙ یٙه طرف خوشحال بیرُم وٙ یٙه طرف ناراحت. وقتی ای مردم مستضعفٙ دیرُم که چه طور دلشون وٙ رئیسی خٙش بی، مو هم خوشحال بیرُم که طرفدار کسی‌ام که حامی محرومین‌ه و کلا همه مردم محروم و مظلوم پُشت سرِشِ. و همه پیل دارٙل و ثروتمندٙل وٙش بٙرِشون ایایه. حٙق هم دارِن. چون رئیسی منافعشونٙ تأمین نیکنه.
باز ناراحت بیروم که سیچه باز یٙه عده‌ای وٙ همین محرومٙل دلشون و وعده روحانی خٙشه؟ یکی نی وٙشو بگو، خو مٙ خدا زٙره و مِن پٙس سرتون که ایخیت وٙ روحانی رأی بریت؟
خو خل و مِن سرتو بوهه مٙه روحانی وٙ مِن ای چهار سال سیتو چه کرده که ایخیت رأی وٙش بریت؟ جز یه که انرژی هسته‌ای نٙ بٙس و پلمپ که؛ تحریم هٙم ول وا نٙبی! اوسو که اوباما سٙر کار بی تحریم وِل وا نٙبی، انتظار داری ترامپ کٙلو دیوونه تحریم سیتو وٙر دارش؟

وٙ مِن مناظره، رئیسی نشون دا که اهل جر و جنال نیسی و إلا خوب ایترس یه مِن پوزی روحانینٙ بزنه که دٙ تا عمر داره کٙپِش واز وا نبو. ولی خو ای کارٙ نکه. چون هدفش فقط مردم بی، نه رأی جمع کِردن و هوچی بازی.

شیطون ایگو بیام وٙ روحانی رأی برُم تا ای مردُم فقیر روز وٙ روز بی پیل تر وابٙن، ولی حیف که مغز خر نخردُمه که بخوم روحانینٙ انتخاب کنم. والا بوخودا

راسی جاتون خالی مهتر هم آورده بیرن، خیلی وخت بی صِرِی مهتر نشنُفتٙ بیروم.

 

پ.ن: از دوبله کردن متن به زبان فارسی معذورم (شکلک نیش خند)

روشنک بنت سینا

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/22

قدمت کهن فضای مجازی

دوست دارم همیشه یک ردپایی از خودم به جا بگذارم. اگر به وبلاگی سر بزنم حتما یک نظر هم ارسال می‌کنم؛ پستی را که می‌خوانم لایک می‌کنم و برایش کامنت می‌گذارم. آدمی نیستم که اگر از کنار مطلبی، عکسی، چیزی رد شدم زیر چشمی یک نگاهی بیندازم و بعد راه خودم را بگیرم و بروم. انگار دوست دارم هر جا که می‌روم وجود خودم را در آنجا و آن لحظه ثبت کنم.

خودم هم همیشه دوست دارم بدانم چه کسی وبلاگم را می‌خواند؟ از کجا می‌آید؟ چه شخصیتی دارد؟ کافی است شمارشگر کانالم یک شماره کم یا زیاد شود. چک می‌کنم ببینم چه کسی آمده و چه کسی رفته.

شاید این رفتارها و این فضای مجازی پدیده‌ای نوظهور به نظر برسد اما به نظرم اینطور نیست. آن آدم قد بلند ِ مو فرفری هم که لباس‌هایش برگ درخت بود، هر جا می‌رفت از خودش ردپا به جا می‌گذاشت؛ روی در و دیوار غارها کامنت می‌گذاشت و ما را از احوال خودش آگاه می‌کرد. ما هم دوست داریم بدانیم چه کسانی در این غارها و آثار باستانی زندگی می‌کرده‌اند، چه ویژگی‌هایی داشته‌اند، زندگی و افکار و دغدغه‌هایشان چه بوده.

بعدها با زغال و اسپری روی در و دیوار و درخت، اسم‌مان را نوشتیم و از خودمان ردی به جا گذاشتیم. (به قول امروزی‌ها کامنت گذاشتیم و اشیاء را لایک کردیم) تا بعدی‌ها بدانند ما اینجا بوده‌ایم.

الان هم آدم‌ها همان‌اند که بودند؛ حب به جاودانگی و ردپا از خود به جا گذاشتن هم همان است. فقط شکل و ابزارش متفاوت شده. اگر قبلا چند سال طول می‌کشید تا ردپا و دست‌خط افراد به دست دیگران برسد، آن هم به طور مجازی، یعنی بدون اینکه هیچ وقت همدیگر را ببینند، امروز دست‌خط‌ها سریع‌تر به همدیگر می‌رسد. آن به آن. افرادی که ممکن است هیچ وقت در فضای حقیقی همدیگر را نبینند.

به نظرم فضای مجازی پدیده‌ای نو ظهور نیست، قدمتی به اندازه‌ی انسان‌های غارنشین دارد.

 

روشنک بنت سینا

 

منبع اصلی: http://40teke.kowsarblog.ir/قدمت-کهن-فضای-مجازی

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/18

کارآگاه بازی یک شبه‌نویسنده

نه که بگویم نویسنده‌ام، ولی خط‌خطی‌های دارم و کلاس می‌روم. شاید تق‌ی به توقی خورد و نویسنده هم شدیم. موضوع داستانم برای استاد خیلی جالب بود. به خصوص اینکه استاد بهم گفت:«آدم وسوسه میشه این داستان رو بنویسه». طبق معمولِ صفر کیلومترها در شخصیت‌پردازی مشکل داشتم و عجله‌ام برای اتمام داستان بر استاد نکته‌سنج پوشیده نماند.

مکان داستان‌م دروازه‌کازرون (شیراز) بود و پل هوایی‌اش.
امروز به این نتیجه رسیدم که مثل کارآگاهان باید در این صحنه حضور پیدا کنم. از همه جزئیات عکس بگیرم و به همه آدم‌ها به عنوان یک مجرم نگاه کنم، همه تحرکات، مکالمه‌ها و صداها برایم مهم باشند و آنها را ضبط و ثبت کنم تا بعد بتوانم به تصویر بکشم‌‌شان. کاش پالتوی کرمی رنگ بلندِ تا زانو، یک کلاه لبه دار و یک عینک دودی هم داشتم.

به اتفاق دخترخاله برای انجام کاری که از قضا تهیه چند عکس گزارشی بود، از دروازه‌کازرون رد شدم. دقیقا کنار پل هوایی بودم. همان پل ماجرا ساز داستان‌م. گوشی‌ام را درآوردم و چند عکس از قسمت‌های مختلف گرفتم. از میوه‌فروشی‌ها، سبزی‌فروشی‌ها، ماهی فروشی‌ها و…

تا قبل از امروز که داستان‌م را می‌نوشتم، آنچه که در داستان‌م جریان و حیات داشت، فقط یک پیرزن بود،یک پل هوایی، چند مغازه و چند دست فروشی. که از نظر یک خواننده‌ی دروازه کازرون ندیده، مکان مثل یک ده‌کوره سوت و کور به نظر می‌رسید.

ولی امروز که در صحنه وقوع داستان قرار گرفتم، دیدم دروازه‌کازرون بسیار شلوغ، پر رفت‌و‌آمد و پر هیاهو است. صدای ساطوری که بر کمر یک مرغ و شاید بناگوش یک ماهی پایین می‌آمد، صدای موتور، احوال‌پرسی‌ها، خداحافظی‌ها و صدای چانه‌زنی‌های مشتری‌ها را هم می‌شنیدم. چیزی که تا الان نمی‌شنیدم. موتورهای پارک شده به چشم‌م می‌آمد چیزی به تعداد بیست دستگاه. ماهی فروش‌ها را می‌دیدم که چکمه‌های سفید پوشیده‌اند با تی‌شرت‌های آستین کوتاه‌، کف دو دست‌شان را محکم به هم می‌کوبند و با صدای کلفت داد می‌زدند «ماهی کیلو ده تومن، ماهی ده تومن».
حتی مأموری که منتظر بود ماشین‌های پارک شده را در صورت عدم حرکت، جریمه کند را هم می‌دیدم. در حالی که هر روز از این مسیر می‌گذشتم و همه چیز جلوی چشم‌م بود اما هر موقع دست به قلم می‌شدم، هیچ کدام را به خاطر نداشتم و ذهنم خالی بود.
عکس برداری از مجرمان و شاید قهرمان و بلکه افراد خاکستری داستان کوتاهم، بدون حاشیه نبود. یکی از فروشنده‌های ماهی جلوی مغازه‌اش ایستاده بود و به خیال‌ش در کادر دوربین هم افتاده بود. برای اینکه یقین کند در عکس افتاده، صدایم زد که از او هم عکس بگیرم، من هم یک عکس ازش گرفتم.
حتما برایش سوال بود که من این عکس را با چه نیتی و برای چه کاری می‌خواهم؟ خوب که نپرسید.

به نظر من یک نویسنده باید مدتی را در فضای داستان‌ش چادر بزند. هر روز روی یک چهارپایه بیرون چادر بنشیند. پایش را روی پایش بگذارد. سیگاری را بین انگشت اشاره و انگشت میانی‌اش به آغوش بکشد. هر از گاهی یک پُکی بزند. دودش را به دست باد بسپارد و نظاره گر رفت‌و‌آمد آدم‌های اطرافش باشد و شب‌ها قصه‌های آنها را بنویسد.

 

منبع اصلی:

http://ramisa.kowsarblog.ir/کارآگاه-بازی-یک-شبهzنویسنده

 

روشنک بنت سینا

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/16

معدنی معطر به بوی بابا

_ بابات چیکاره است؟

_ معدنچی.
_ واقعا؟! خوش به حالتون، حسابی پولدار میشین هااا.

حتما هر روز پدرش موقع برگشتن از معدن، مقداری طلا برایش می آورد. کاش پدر من هم یک معدنچی بود و هر روز مرا با خود می برد و یک تشت کوچکی به دستم می داد تا طلا پیدا کنم. در آن صورت پولدار می شدم و یک عالمه پشمک می خریدم و به بچه ها هم می دادم. به بچه هایی که پدرشان معدنچی نیستند.
*
کاش همه دنیا به قشنگی دنیای شما بچه ها بود. شمایی که هنوز صدای انفجار نشنیده اید. دست و صورت تیره ندیده اید. صدای سرفه های معدنچیان، در تونلی تاریک، در گوشتان آواز نمی خواند.
*
تا دیروز که نه، ولی از امروز معدن آزادشهر تبدیل شد به همان معدن طلا در کارتون های دوران کودکی ام. طلاهایی از جنس پدرم، برادرم، همسرم و دردانه پسرم.
*
حتما از امروز اوست که به من می گوید: خوش به حالت که بابات معدنچی نیست و همیشه هست. همیشه دست به سرت می کشد.

روشنک بنت سینا

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/12

ویترین جادو

لوح محفوظ زندگی ام را زیر و رو میکنم. خاطرات قشنگ و عکس های قشنگش را سوا کرده و در این فضا منتشر می کنم. یک شخصیت تراشیده و تزئین شده از خودم می سازم که خودم هم در حسرت داشتنش آب می شوم. شخصیتی زیبا، با وقار، عالم، دانشمند، همه چیزدان، موفق و به کمال رسیده. چیزی که حتما عده ای می گویند خوش به حالت، کاش من هم جای تو بودم. دوستی از روی یک عکسی قضاوتی درباره من داشت و برایم فرستاد. ولی این من بودم که می دانستم چنین قضاوتی درست نیست و چنین آدمی نیستم. تصمیم داشتم تغییر رویه بدهم اما بعد منصرف شدم. من مطابق میل خودم می نویسم و حضور پیدا می کنم. این مخاطب ها هستند که باید یاد بگیرند از روی نوشته ها، عکس ها و… در مورد من قضاوت نکنند و به قول معروف “ظاهر مرا با باطن خودشان مقایسه نکنند". در فضای مجازی شخصیت ها تک بعدی هستند، همه خوب و عالی. ولی خودمان بهتر می دانیم که آدم ها هزار چهره و کوچه پس کوچه دارند. که فقط راه یکیش به روی ما باز هست. حالا اینکه بعضی ها باز شخصیت گندیده ی خودشان را در این ویترین جادو به نمایش می گذارند، بماند.


روشنک بنت سینا

 

منبع اصلی:

http://ramisa.kowsarblog.ir/ویترین-جادو 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/08

ببین نه فقط نوک بینی را

مثل بچه ی آدم نشسته ام و دارم برای پایان نامه ام فیش برداری می کنم از کتاب «اسلام و مقتضیات زمان». ولی مگر این سروصداها می گذارند؟ این، آن یکی را می کوبد و آن یکی این یکی را. این سنگ آن را به سینه می زند و آن، سنگ آن دیگری را. فقط می دانم نباید سنگ کسی را به سینه بزنم. بلکه باید با سنگِ عقل محکم بزنم وسطِ خال هدف و بگویم: «همین خودشه،از بقیه با انصاف تره»
چهار سال پیش هم که حاج حسن وعده داد و گفت برنامه ی مدون و با تدبیر و امید 100 روزه را تدوین کرده و زندگی ها را متحول می کند و دیوار تحریم ها ترک برمی دارد؛ من حرفش را باور نکردم، چون داغ بود و ذوق زده، بدون اینکه چرتکه ای بیندازد نطقی را ایراد کرد، حالا این دلیل نمی شود که من بچه بشوم و باور کنم. البته دیوار تحریم ها ترک برداشت، ولی خب فقط ترک بود و به اندازه ای نبود که آبی از آن بچکد. که آن را دوباره ترمیم کردند و ترک بی ترک.

نه این وَری هستم و نه آن وَری. همان روزها هم از حاج حسن انتظار نداشتم که اوضاع اقتصادی را سروسامان بدهد. امروز هم چنین انتظاری ندارم، نه از حاج حسن و نه از دیگران. انتظارم این بود که خودی ها را بیشتر از غریبه ها ببیند که ندید و هر چه هم که برایش دست تکان می دادم که «حاجی! منم هستم آ، در خدتمت گذاری به شما آماده ی آماده ام» ولی حاضر نشد عینکش را بردارد تا بلکه بتواند مرا ببیند.

فقط بهشان دقت می کنم تا ببینم خط فکری کدام یک حول “اقتصاد درونی” و اتکا به “سرمایه درونی” می چرخد و با عقل بیشتر جور در می آید. نه مثل چهار سال گذشته که همه ی نصیبمان هیچ از پوچ بود.

به این فکر نمی کنم که فردی را انتخاب کنم که به نان و نوایی برسم و دلم خنک شود، که این انتظاری بچگانه است و رزروی افرادی سفیه و نوک بینی بین، نه من. همین که وجدانم در خلوت خویش راضی باشد برایم کفایت می کند. و الا اقتصاد و پیشرفت کشور همت مردمی را می طلبد و حرف چهار سال یا هشت سال نیست. این من هستم که باید حرکت کنم نه دیگری. پس باید به دنبال یک موتورِ محرکِ درون گرا باشم نه بیشتر.

روشنک بنت سینا

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/02/01

بخشش

چند روز پیش برای وداع با چند شهید گمنام حرم شاهچراغ نشسته بودم. منتظر نماز مغرب و عشا بودم. دو تا دختر بچه دنبال هم می‌کردند. پای یکی خورد به پای من و افتاد زمین. خودش را انداخت روی شانه‌ام و زد زیر گریه. در حالی که خیلی هق هق می‌کرد دستم را سفت گرفته بود و می‌گفت «خانم تو رو خدا ببخشید، اصلا حواسم نبود، خانم تو رو خدا.»

خیلی شوکه شده بودم. نه تنها چیزی نگفتم که اخم هم نکرده بودم.

ادامه مطلب اینجاست

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/28

خود مستقلی مجردی

هر چه کلاس تربیت فرزند جلوتر می رود من دچار شک و تردید بیشتری نسبت به آینده خودم می شوم، اینکه حالا من باید سرکار بروم یا نه؟

7 سال اول تربیت فرزند قبل از عید تمام شد و الان وارد 7 سال دوم تربیت شدیم. فرزند تا 7 سال اول نیاز به حضور دائمی مادر دارد و چون مرحله ی سیادت اوست باید مادر دارای حوصله و صبر زیادی باشد تا بتواند همپای کودک باشد، مادری که تا ظهر سرکار باشد و بعد بخواهد مقداری استراحت کند و کارهای خانه، کِی فرصت دارد با بچه بازی کند؟ با او حرف بزند؟ به سوال های متداولش پاسخ دهد؟ خرابکاری هایش را ندید بگیرد؟ از 7 سال دوم یک جلسه گذشته که باز حضور مادر مهم می باشد. مادری که کنار فرزندش نباشد و از رفتار و خلق و خوی آن اطلاع نداشته باشد چطور می تواند او را تربیت کند؟

امسال درسم تمام شده و هر جا می روم می گویند کِی می خواهی بروی سرکار؟ اگر رشته مامایی رفته بودی الان سرکار بودی؟ فلانی رو ببین با تو بود و…

خانواده هم از بچگی دائم بهم گفته اند که امیدشان به من است. حالا هم انتظار دارند کاری پیدا کنم و دخترشان کارمند شود. وقتی موفقیت در سرکار رفتن منحصر شود یعنی این که من الان به هیچ جایی نرسیده ام، مگر اینکه کارمند شوم.

وقتی سرکار رفتم و لذت دست در جیب خود بودن زیر دندانهایم مزه کرد، می خواهم از این لذت ها استفاده کنم. حتما خرید ماشین، مسافرت و گشت و گذار. یک خود مستقلی مجردی. چیزی که با ازدواج محدود تر خواهد شد. با ازدواج تا وقتی سرکار هستی که هیچ، وقتی خانه هستی که باید به امور خانه و همسر رسیدگی کنی و هیچ فرصتی برای خودت نداری. اگر ازدواج را هم بپذیری باید بیخیال بچه بشوی. اگر قرار است بچه را هر روز به کسی بسپاری، اصلا برای چه بچه دار بشوی؟ مادری که به، به دنیا آوردن بچه نیست؛ به همپایی و همراهی با بچه است. کی فرصت این کار را پیدا می کنی؟

با این حساب قطعا باید بی خیال ازدواج بشوم. هر چند بعد هم توقعات دیگری دارم و موقعیت محدودتر خواهد شد.

این روزها زیاد برای خودم چرتکه می اندازم. برایمان تعریف نشده که کدام زن باید برود سرکار؟ به اشتغال نیاز دارد؟ این “نیاز” چه معیارهای دارد؟

دارم تسلیم می شوم و برای خودم “نیاز به اشتغال” می تراشم تا وجدان خودم راحت شود و به عاقلان دغدغه مند به امور خانواده بگویم به اشتعال نیاز داشتم و خانواده هم به آرزوی دیرینه شان برسند و شاهد “موفقیت انحصاری” دخترشان باشند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1378/09/09

پدر دختری

«مامان این پشتیا چیه خریدی؟ ببر پس‌شون بده به درد نمی‌خورن. پنبه‌زنی هم خوب کلات رو شناخته و چیزای به درد نخورش رو بهت می‌ده.»

«بابات گفت بخرم. حالام اگه می‌خوای به بابات بگو.» رگ خواب من خوب دستش آمده. هر چیزی که می‌خرد و من مخالفت می‌کنم یا ان قلتی تویش می‌آورم، خیلی زود می‌گوید «بابات گفته بخرم.» حتی وقتی که می‌خواهد خامم کند و ازم بله بگیرد، حرفش را از کانال قول بابا عبور می‌دهد.

*

درک می‌کنم که تو هم مثل من چقدر عزیز پدرت هستی و چقدر پدرت تو را دوست دارد. می‌فهمم چه حسی داری وقتی نسبت به پدرت ظلم و خیانت می‌کنند. درکت می‌کنم چقدر از تنهایی پدرت و گریه‌های شبانه‌اش ناراحت می‌شوی. ما دخترها…

ادامه اینجاست

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/20

خموش و ناکام

چندی است خموش و آرام شده ام
به خود خزیده ام، فسرده و رام شده ام
دیگر ندارم شر و شوری در سر
گویا سراب است و من ناکام شده ام

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/19

نسیان صبحگاهی

اگر آب نخورم، سر کلاس رفتنم بر فناست. هر کسی نداند فکر می کند این موقع صبح دلی از عزای کله پاچه هایِ بز و گوسفندهای مش غضنفر درآورده ام. ولی مردم چه می دانند که این عطش ناشی از گرمای عشق مادرم به تنها دخترش و حرف های بلاتشبیه عاشقانه ای است که هر روز در گوشم زمزمه میکند؛

_ اگه شانس داشتم که دخترم مثل دخترای مردم صبحونه خور میشد، هی دخترای مردُمو میبینم و تو رو میبینم، میگم الآنه که سکته کنم. برو یه نگا تو آینه به خودت بنداز، چه طور روت میشه بری سر کلاس؟

_ مامان غصه نخور باربی بودن این روزا مُده مُد.

 

ادامه مطلب اینجاست

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/19

اپسیلون مخالفت

ساعت 5:20 گوشی‌ام زنگ خورد و از خواب بیدار شدم. پنج دقیقه در خواب و بیداری با خودم فکر می‌کردم بلند بشوم یا نه؟ ربع ساعت دیگر بیشتر نمانده بود. پتو را کنار زدم. بلند شدم. به آشپزخانه رفتم و چند دقیقه‌ی دیگر هم جلوی در یخچال نشستم. فکر می‌کردم چه بخورم. یکی یکی در قابلمه‌ها را برمی‌داشتم. باید انتخاب می‌کردم. حوصله‌ی گرم کردن مرغ و برنج را نداشتم.

 

ادامه مطلب اینجاست

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/19

کیک داغ

هوای دم غروب نسبتاً سرد بود. نور چراغ‌ها و لوستر مغازه‌ها افتاده بود کف پیاده‌رو. باران نم نم می‌بارید. کلاس تازه تعطیل شده بود. داشتیم با هم حرف می‌زدیم و می‌رفتیم. جلوتر بوی شیرینیِ تازه و داغ قاطی بوی باران شد. مرضیه از شیرینی‌فروشی کمی کیک خرید و داد دست من. گفت بگیرش زیر چادرت. کمی جلوتر نمی‌دانم چیزی دیده بود یا اینکه چیزی به ذهنش خطور کرده بود که یک دفعه گفت «ما اصلا حواس‌مون نیست. حواس‌مون نیست کی داره، کی نداره.» زهره در جوابش گفت:

 

ادامه مطلب اینجاست

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/19

دیدن با چشم

رفتم یک سری بهش بزنم تا اگر ظرف های نشسته دارد، برایش بشویم. وارد آشپز خانه شدم و زمین را در امتداد کابینت گز کردم تا به سینک رسیدم. همه جا تمیز بود و روی ِکابینت ظرفی وجود نداشت.
به هال برگشتم. کنار بخاری، روی یک بالشت گرد لم داده بود. داشت فیلم نگاه می کرد و صدای تلوزیون را هم قطع کرده بود.

 

ادامه مطلب اینجاست

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/15

همه چیز در گردش است

خودش را به مریضی زده، چند شب است که خواب درست و درمانی ندارم. دختر خودش می رود مسافرت و تعطیلات عید ولی من باید اینجا خدمتکار باشم. هر دفعه یک چیزی می خواهد. نصف شب می خواهد کیسه آب گرم بگذارد، کمی راه برود و هزار جور ناز و نیاز دیگر. دیشب بیدارم کرده که دستشویی دارم می رود ولی ندارد. لا مذهب، اول برو دستشویی اگر لازم شد صدایم بزن.
وقتی چیزی می خواهد دیگر امان نمی دهد. همه دستورات باید سریع اجابت شود. یکی نیست بگوید پیرزن حداقل خودت کمی مراعات کن، مگر من کلفت دم دستت هستم. نمی دانم اگر دختر خودش بود همین قدر شب گردی می کرد و او را صدا می زد؟ بقیه عروس ها هم که خوب بلد هستند طاقچه بالا بیایند.
رفتارش مثل بچه ها شده؛ همه چیز می خواهد، زود هم می خواهد. شب و روز حالی اش نیست، خواب و بیداری من که اهمیتی ندارد. من هم مثل بقیه می خواهم کمی آزاد باشم، نفس راحتی بکشم، برای خودم بگردم، تعطیلات خانه پدرم باشم و… ولی مگر می گذارد؟


اینقدر بی انصاف نباش، به زمان پیری خودت هم فکر کن. پیری چیزی نیست که فقط روزیِ همین پیرزن بوده باشد، به تو هم می رسد. مگر این پیرزن زمانی مثل تو جوان و توانمند نبود؟ یک تنه هفت هشت بچه را بزرگ کرده. بچه هایی که نصف شب جیغ شان خانه را پر می کرد و این مادر با حوصله و عشق بازی آنها را در آغوش می گرفت، قربان صدقه شان می رفت واز خوابش می زد. از تعطیلات و گردش اش می زد. خستگی را به روی خودش نمی آورد و هزار جور از خود گذشتگی و ایثار عاشقانه که برای بچه هایش می کرد. جوانی اش و توانایی اش را خیرات دیگران کرد. حالا تو باید اینطور سر او منت بگذاری؟ هر چند به تو بدی هایی کرده است ولی او الان محتاج توست و نباید به توانایی، جوانی و سلامتی ات مغرور بشوی و سر او منت بگذاری. خدا را چه دیدی شاید پیری ات از وضع این پیرزن بدتر باشد، آیا تو آن زمان به دیگران محتاج نمی شوی؟ دوست داری دیگران چگونه به تو برسند؟ قطعا دوست داری قربان صدقه ات بشوند، ناز و نوازش ت کنند، اگر چیزی خواستی در جواب بگویند به روی چشمم و…
پس همانگونه که دوست داری در پیری ات با تو رفتار کنند با این پیرزن هم همانگونه باش.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/11

گل بوته های چادرم

 

زیباست لحظه ای که زیر جنگل های بلوط قدم بر میداری و خش خش برگ های به جا مانده از پاییز سکوت جنگل را در هم می شکند و جیک جیک گنجشکان خبر می دهد که زندگی هنوز پویاست.

و من گل بوته های چادرم را لمس می کنم که با دیدین گل بوته های بهار، به تکاپو افتاده اند.

اشتراک گذاری این مطلب!

1396/01/08

دل جویی از خود

بعضی وقت ها آن قدری که به دیگران توجه داری به خودت نداری. در این صورت گاهی عیب هایشان را می بینی و از عیب خودت غافل می شوی. گاهی استعدادشان را می بینی و از استعداد و توانایی خودت غافل می شوی. گاهی آن قدر به نظر و خواسته آنها اهمیت می دهی که علایق و خواسته خودت را فراموش می کنی. دائم خودت را فنای توجه به دیگران می کنی، از خودت پرسیدی چرا؟ چرا نظر دیگران؟ چرا تحسین دیگران؟ چرا توجه دیگران؟ چرا خواسته دیگران؟

دارم به خودم می گویم که بی خیال دیگران شوم و برای جبران یک شاخه گل رز بگیرم، جلوی خودم زانو بزنم، و عذر خواهی کنم از همه ی کم لطفی ها، بی مهری ها و جفاهایی که به خودم روا داشته ام، خودم را قدری در آغوش بگیرم و بگویم عزیزم از این به بعد همه دنیا را فدای تو می کنم.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/30

اولین سال بی تو بودن

سفره هفت سین مان را هرچه می شماریم کامل نیست. وجود سبزت را کم دارد. امسال تبریک مان همراه با بغض است، بغض نبودنت، بغض ندیدنت، بغض نبوسیدنت. هر سال تو اولین کسی بودی که از در وارد می شدی بعد همسرت، دو پسر جوانت و دختر ناز و کوچکت. بهت دست می دادیم، سرت را خم می کردی و صورتت را می بوسیدیم. اما امسال پسر بزرگت باید اولین کسی باشد که از در وارد می شود و جای خالی ات را پر کند. امسال به جای حضورت کنار سفره هفت سین باید به فکر جایی مناسب در گوشه ای از سفره برای قاب عکست باشیم. امسال یک جای دیگر به عید دیدنی هایمان اضافه شده است، قبرستان و حلقه زدن دور مزارت.
هر سال صورت ناز دخترت را می بوسیدی، دست به موهای طلائی اش می کشیدی ولی امسال او تو را می بوسد، از روی شیشه قاب عکست و سیاهی سنگ قبرت.
می دانم امسال همه بغض و دلتنگی را لای شیرینی و تخمه ها پنهان می کنند و به زور قورت می دهند. امیدوارم که بازیگران خوبی برای هم باشیم و به روی خودمان نیاوریم که چقدر بی تو بودن سخت مان است و ای کاش لحظه ی سال تحویل اشک چشمان مان سرازیر نشود.

سخت تر روزی است که سیزده بدر فرا برسد. هر سال همه روی تو حساب می کردند و برنامه ریزی ها به تو بستگی داشت. انگار که علم دار ما بودی و ما سپاه پشت سرت. بدون تو مثل لشکری شکست خورده می مانیم که تار و مار شده ایم.

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/29

قر و فر های دم عید

دوران کودکی ام، یکی دو هفته قبل از عید منتظر آمدن نوروز بودم. روسری، بلوز، شلوار و کفشِ قرمز رنگی داشتم. منتظر بودم تا عید بیاید و جلوی دیگران آنها را بپوشم. خودم را شبیه آنه شرلی، سارا، بتی و خواهرانشان تصور می کردم و از پله های سالن چند طبقه ی رویاهایم با ناز و کرشمه روی نوک پا قدم برمی داشتم و پایین می آمدم. به طوری که انگار همه منتظر پایین آمدن من و دیدن لباس هایم باشند. اگر دست خودم بود شب با همان لباس های نو می خوابیدم ولی مادرم اجازه نمی داد. اول با مهربانی قربان صدقه ام می رفت که لباسها را دربیاورم ولی من گوشم بدهکار نبود و دختری نبودم که زود نرم و خام بشوم برای همین به توپ و تشر متوسل می شد و من با ناراحتی لباس ها و کفش را در می آوردم، پرت شان می کردم و می زدم زیر گریه. قهر و اعتصاب غذا می کردم.
پدرم می گفت: چکارش داری؟ طرف من می آمد مرا در آغوش می گرفت، می بوسید، موهایم را کنار می زد و می گفت: “تو دختر خودم هستی، دختر من که قهر نمی کنه گریه نمی کنه". با ناز و نوازش های پدرم به راه می آمدم و می خندیدم.

الان بزرگ شده ام نه از آن شور و اشتیاق دم عید خبری است و نه از آن رویاها و نه از آن قر و فرهای جلوی آینه. انگار نه انگار که چند روز دیگر عید نوروز می آید. عید نوروز زمانی عید و نوروز می شود که آمیخته به قهقهه، شور و نشاط کودکان باشد و چه خلوت است خانه های امروز از جیغ و داد و قر و فر های کودکان.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/29

سیر سفر

گفته بودم می خواهم بروم و مسلمان بشوم و برگردم. شدن یا نشدنش بماند.

 

طلائیه
تو را به چه کلماتی وصف کنم؟ همه واژه هایم در سه راهی شهادت جامانده اند و من در حسرت ام از اینکه بر سفره ات هیچ توشه ای برنگرفتم.

 

شلمچه
رفتم کنار سیم های سمت کربلا نشستم. هیچ کسی اطرافم نبود. من بودم و بادی که بالای سرم می دوید و یاد شهدا را با خود به غنیمت می برد. هیاهوی باد و آواز تیر و ترکش در گوشه زمان مسکن گزیده بود.

 

معراج شهدا
معراج رفتیم و حسرت معراج رفتن را داشتیم

 

فکه
تا به حال هیچ جایی و در هیچ زیارت گاهی پا برهنه نشده بودم ولی دیروز در فکه کفش هایم لجبازی شان گرفته بود و راه نمی آمدند، چاره ای نبود جز اینکه آنها را درآورده و به دستانم سپردمشان.

 

دهلاویه
به نقاشی های شهید چمران نگاه می کردم. داشتند با من حرف می زدند و از سینه ای دردمند سخن می گفتند.

 

تمام
دیروز صبح به خانه رسیدم، اذان صبح گوشی ام با صدای مؤذن زاده تاریکی و سکوت خانه را در هم شکست.

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/25

بدون سانسور

وقتی رئیسی یکی از زیر دست هایش را فرامی خواند از دو حالت بیشتر خارج نیست، یا اینکه می خواهد او را بواسطه ی درستکاری پاداش دهد و یا اینکه به واسطه خرابکاری توبیخ کند. مرا نیز فرا خوانده اند. و خود بهتر می دانم که این دعوت، نه دعوت پاداش که دعوت توبیخ است. و چه سخت است که از این موضوع آگاهی دارم.

دستهایم را در هم قفل کرده ام، سرم را به زیر انداخته ام و با انگشتان دستم ور می روم و به مکان دعوت شده نزدیک و نزدیکتر می شوم. چه حس بدی است حس شرمندگی.

از نظر دیگران آدم خوبی به نظر می رسم، فردی با نماز، روزه، حجاب، اهل متانت در رفتار، گفتار، تلاش فی سبیل الله، انقلابی، با استعداد، دغدغه مند، فعال، و خیلی خصلت های دیگر؛ که انگار خوب توانسته ام ایفای نقش کنم و رضایت دیگران را به دست بیاورم.  ولی فقط خودم از “من” و “خود” واقعی ام خبر دارم. از ریاکاری، نبود اخلاص، انحراف، لغزش ها، نماز های سریع السیر، کینه، نفرت، حسد، غیبت، دروغ، تظاهر و خیلی چیزهای دیگر… حال دعوت شده ام برای اتمام حجت، برای توبیخ، برای حساب رسی.

و من آهی در بساط ندارم جز اینکه با دلی شکسته، قلبی حزین و اعمالی خسران زده بگویم:  

“اِلـهي اِلَيْكَ اَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ اَمّارَةً، وَاِليَ الْخَطيئَةِ مُبادِرَةً وَبِمَعاصيكَ مُولَعَةً، وَلِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً، تَسْلُكُ بي مَسالِكَ الْمَهالِكِ"  “خدايا از نفسي كه فراوان به بدي فرمان مي دهد به تو شكايت مي ‏كنم، همان نفسي كه شتابنده به سوي خطا، و آزمند به انجام گناهان، و در معرض خشم توست، نفسي كه مرا به راه هلاكت مي‏كشاند" 

 

پ.ن:

امروز صبح عازم سرزمین های نور هستم، باشد که مسلمان شوم و برگردم…  التماس دعا

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/23

سخن از عشق نگو

سخن از عشق نگو برای من

عشق رویایی است ماورای من

 

“روشنک بنت سینا”

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/23

می نویسم برای تو

آمدم بنویسم برای تو

شیدا منم شیدای تو

آسوده نِیَم در ورای تو

همه وجودم فدای تو

 

“روشنک بنت سینا”

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/19

خسته ام

نمی دانم برای شما اتفاق افتاده است یا نه؛ اینکه یک مسیر طولانی را با کوله باری سنگین، پیاده راه بروی. خسته بشوی، بی رمق بشوی و بعد مقداری وسایل اضافه یا همه کوله بار را وسط راه، رها کنی و سبک بال به راهت ادامه بدهی.

الان من  یک چنین آدمی شده ام. خیلی خسته، بی رمق و در حال احتضار. جسمم بر روحم سنگینی می کند. توان کشیدن و همراه کردنش را ندارم. دوست دارم در این دنیا رهایش کنم و بروم. تا جهان عدم پرواز کنم. نیست شوم. محو شوم. از یادها بروم. از آن دورها برایش دست تکان دهم و بگویم خداحافظ ای تن خسته ی من…

 

“روشنک بنت سینا" 

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/15

ما را تنهایی بس است

عشق را نه و ما را همین تنهایی بس است

دل شیدای ما عمری ست بی هم نفس است 

عشق کاید از وجودم رخت بربندد سرخوشی

عشق کاید بر بهارم رخت بربندد نوای زندگی

زنده به آنم که همه عمر دلم بی قفس است

عشق را نه و ما را همین تنهایی بس است

 

“روشنک بنت سینا”

اشتراک گذاری این مطلب!

1378/09/09

جوانه غم

غم در دلم جوانه زد

بر هر چه بود بهانه زد

خونابه روانه کرد

گفتم برو حرفی نزد

 

“روشنک بنت سینا”

اشتراک گذاری این مطلب!

1395/12/15

عشق که آمد

عشق آمد و معادله ها بر هم زد

وزن و قافیه ها و سروده ها بر هم زد

بر عقل منِ مسکین نگنجد هیچ وقت

عشق که آمد بر همه عقل، هم خط زد

 

“روشنک بنت سینا”

اشتراک گذاری این مطلب!

::