1395/09/25

مقدمه ای بر منازل: پنجشنبه 20 آبان 1395

از امام زاده عبدالله شوشتر تا خارج

ساعت 16:30 دقیقه از خانه به سمت امامزاده عبدالله حرکت کردیم من و ماریا به اتفاق سید(شوهرخاله)، خاله، پریسا(دوست خانوادگی ماریا)، امیر محمد(پسرماریا) و سید امیر رضا(پسر خاله ام). وقتی رسیدیم شلوغ بود اکثر خانم ها با چادرهای عربی بودند به علاوه 7 اتوبوس. خاله از من و ماریا و پسرش کنار اتوبوس عکس گرفت، امیر محمد گریه کرد و به تبع آن ماریا هم همینطور و ما هم بغض کردیم، امیر محمد 8 ساله اشک چشمهای مادرش را پاک می کرد و گریه اش را قطع کرد تا ماریا ناراحت نشود. سید پیش مسئول کاروان(آقا سجاد) رفت سفارش ما را به او کرد، آقا سجاد امّ الیاس را صدا کرد و گفت ایشان دختر عموی من هستند و ما را به ایشان سپردند که در سفر همراه شان باشیم و ایشان هم مواظب ما. سوار شدیم و خاله هم سوار شد و در اتوبوس دوباره یک عکس از ما گرفت و رفت (اگر شهید می شدیم حتما این عکس ها دست به دست می چرخید و برایمان دل می سوزاندند). از شیشه اتوبوس برایشان دست تکان می دادیم تا اینکه کاملا دور شدیم. در راه، من به همه ی دوستان پیام خداحافظی فرستادم حلالیت طلبیدم و به اقوامی که زنگ نزده بودم زنگ زدم و خداحافظی کردم. شماره ایرانی و عراقی آقا سجاد را گرفتیم و چون ایشان واتس آپ داشتند من هم نصب کردم تا در مواقع ضرورت بتوانم به ایشان دسترسی داشته باشم و شماره خودم و ماریا را برایشان فرستادم. امّ الیاس هم شوهرش را نشانمان داد که صندلی جلویی ما بود و خودش صندلی کناری شوهرش. کل اتوبوس عرب و فامیل هم بودند. بعد از دو سه ساعت به مرز چزابه رسیدیم و کرایه مان نفری 15 هزار تومان شد.

پیاده شدیم و در امتداد موکبهای که در مرز مستقر بودند حرکت کردیم. ساعت حدود 7 شب بود و هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم، در یک موکب خواندیم و ادامه دادیم. ما دونفر هم مثل دو تا جوجه اردک که دنبال مادرشان راه می روند، به دنبال امّ الیاس راه می رفتیم و مواظب بودیم از ایشان جدا نشویم. در راه ایشان برایمان دو تا لقمه که نمی دانم لقمه ی چه بود، برای شام برداشتند و به دستمان دادند. به پاسگاه مرزی که رسیدیم طبق شماره های که از قبل روی گذرنامه مان چسبانده بودند گروه بندی شدیم و هر گروه باید به دنبال سرگروه خود می رفت تا گذرنامه اش را مهر کند. ما گروه 8 بودیم و لیست و ویزایمان دست سرگروه؛ پشتِ سر سرگروه صف بستیم، برادران و خواهران صف خود را داشتند. موقع عبور من آخرین نفر بودم که باید گذرنامه ام را به مامور ایرانی می دادم اما جلوی باجه آقایان تجمع کردند و نمی توانستم نزدیک شوم برای همین جلوتر از آقایان ایستادم که رعایت حریم شود و مامور پشت باجه تا دیدند نمی توانم توی صف بروم از بالای شیشه گذرنامه را گرفتند و مهر کردند. از این که هوای خانم ها را داشتند خیلی خوشحال شدم و با احساس غرور گذرنامه را گرفتم و رد شدم. باید مهر ورود به عراق هم می زدیم که آقا سجاد گذرنامه همه را جمع کرد و برد تا مهر بزند و نیازی نبود ما توی صف برویم.  بعد از مهر گذرنامه ها حرکت کردیم جلوتر اتوبوس و ون های بود که برای انتقال مسافرها ایستاده بودند، راننده ها به لهجه ی عربی داد می زدند “سامرا” کاظمین” و…  ما یک آن از امّ الیاس جدا شدیم و او را گم کردیم. به دنبال افراد دیگر کاروان راه می رفتیم، برای یک لحظه ابوالیاس را دیدیم، زود پشت سر ایشان راه رفتیم اما جلوی اتوبوسی برای یک لحظه ناپدید شدند و ما هم چنان همراه با نگرانی در کنار افراد دیگر کاروان ایستاده بودیم، امّ الیاس هم که متوجه نبود ما شده بودند به دنبالمان می گشتند و ما را پیدا کردند و گفتند ما با یک اتوبوس دیگر می رویم. یک اتوبوس اجاره کردند تا کاظمین و بعد هم نجف نفری 85 هزارتومان. سوار شدیم و به سمت کاظمین حرکت کردیم. همه ی صندلی ها پر بود و صندلی دونفره خالی نبود، من و ماریا رفتیم ردیف آخر که کنار هم باشیم اما چون صندلی کناریمان پسرهای کاروان نشستند ما به صندلی های جلویی رفتیم اما جدا از هم نشستیم…شب را در راه بودیم و روی همان صندلیهای که عقب نمی رفت خوابیدیم و گردنمان یا به سمت چپ می افتاد و یا به سمت راست.

اشتراک گذاری این مطلب!

اشتراک گذاری این مطلب!

8 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(7)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
7 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: کوثر نهاوند(مهاجر إلی الله بِشِهابِ قَبَسِ) [عضو] 
5 stars

سلام علیکم….إن شاءالله سفر هرسالتون باشه…زیارتتون قبول…

پاسخ:
سلام بر شما
همچنین… باهم

1395/09/13 @ 07:17
نظر از: عاطفه [بازدید کننده]
عاطفه
5 stars

خنده خنده خنده…. فکرکنم سوءتفاهم پیش اومد عزیزم… یاد بازی موش و گربه افتادم:-) :-) :-)…. البته دور از جون من و تو…

پاسخ:
آره واقعا… من اینجا دونبالت میگردم، تو اونجا دست تکون میدی…

1395/09/12 @ 23:43
نظر از: عاطفه [بازدید کننده]
عاطفه
5 stars

عزیزززززم این چه حرفیه… پیامی حذف نشد که همه چی سرجای خودشه فکر کنم برات مهمون اومد استرس گرفتیاااا… عزیز من! ما قراره تا کربلا با هم باشیم راحت باش باهام… خنده خنده خنده
آره واقعا منم خیلی خنده م میگره و بیشتر برام جالب بود که حسّامون شبیه هم بود…

پاسخ:
خدا نکشتت دختر…
وقتی میگم با من راه برو گوش نمیدی که…. سوتی دادم…. من جوابت رو میدادم اما میومدم بر مقدمه ای بر منازل نگاه میکردم میدیم نظرت نیس فکر میکردم حذفش شده… نگو تو شیطون بلا یه منزل جلو تر رفتی و نظر گذاشتی…

1395/09/12 @ 22:50
نظر از: عاطفه [بازدید کننده]
عاطفه

آخه چیرا به من میگه پیامت ایرسال نشد بعد ایرسال میشه منو غافلگیر میکنه… آجی من کلی چیز میز خوردنی اوردم که منبع انرژی مون تکمیل شه تا وقتی از این منزل به منزل بعدی میریم سرحال و پرانرژی باشیم… اسم خوراکی ها رو نمیگم دیگه ممکنه بقیه دلشون بخواد…

پاسخ:
دختر موقعی که میخواستم کوله پشتیم رو ببندم یاد قصه های مجید افتادم زمانی که می خواست بره اردو و مادربزرگ کلی چیز میز براش گذاشت حتی رختخواب، مامانم هم همینطور بود….
مویز بادوم گردو…. باور کن یه پتو مسافرتی هم گذاشت دیگه نیاوردم…
فقط مونده بود یه جهیزیه کامل برام بپیچه…(خنده)

1395/09/12 @ 22:07
نظر از: عاطفه [بازدید کننده]
عاطفه
5 stars

سلااااام بر زائر در راه کاظمین…
خداقوت همسفر… آبجی من هم کوله پشتیم رو بستم…هستم باهات … منزل به منزل می رویم…

پاسخ:
سلام
سلام به روی ماهت
پس بیا اینجا روی این صندلی کنار خودم بشین، نگفتی با خودت چی اوردی؟ خوردنی منظورمه هاااااا!

1395/09/12 @ 22:04
نظر از: عاطفه اندرزا [بازدید کننده]
عاطفه اندرزا
5 stars

سلاااام بر زائر در راه کاظمین…
آبجی من کوله بارم رو بستم که باهات همسفر شم…منزل به منزل می رویم..

پایخ:
چقدر از دیدنت ذوق کردم….
بگو با خودت چی چی آوردی؟؟؟؟

1395/09/12 @ 21:58
نظر از: فاطمه عنبریان [بازدید کننده]
فاطمه عنبریان
5 stars

سلام عالی بود احسنت
زیارتون مقبول

پاسخ:
سلام دوست عزیز… ممنون… البته هنوز که تو راهیم و نرسیدیم…. تازه فردا میرسیم کاظمین… اگه قدم به قدم باهامون. هستی…خوردنیهات رو بیار تا بخوریم(چشمک)

1395/09/12 @ 20:57
نظر از: صفري زاد [عضو] 
صفري زاد
5 stars

سلام زیارت قبول عزیزم

پاسخ:
سلام ممنون… روزی خودتون ایشاالله

1395/09/12 @ 20:54


فرم در حال بارگذاری ...