1395/09/29

منزل دوم: شنبه،22 آبان 1395

عراق، نجف

ساعت 2:30 دقیقه بامداد از خواب بیدار شدم. به طور اتفاقی داده گوشی ام را فعال کردم و به اینترنت وصل شدم به خاله پیام دادم که: “دیروز کاظمین بودیم و الان نزدیک نجف تو خونه یکی از اهالی هستیم، امروز میریم نجف و مسجد کوفه و احتمالا ساعت 3 یا 4 عصر به سمت کربلا حرکت می کنیم، امّ الیاس همه جوره هوامون رو داره همه قد بلندند و مهربون و ما دو تا بینشون مثل آدم کچولوهای داستان الیور هستیم، و نگران هیچی نباشید” وقتی گزارش یک روز پیش و برنامه های بعد را دادم، سری هم به کوثرنت زدم. بعد از نیم ساعت نتم قطع شد و با خیالی آسوده گوشی را به پریز برق زدم تا شارژش کامل شود و دوباره خوابیدم.

صبح برای نماز صبح که حدود 5:30 دقیقه بود بلند شدیم بعد وسایلمان را جمع کردیم و به سفره صبحانه خوش آمد گفتیم بعضی ها به حساب پنیر می رسیدند و از آنجایی که بین من و پنیر شکراب بود به دو تا تخم مرغ آبپز که داشتند برایم خودنمایی می کردند، اهلا و سهلا گفتم و آنها از سر ذوق زدگی معده خالی ام را از تنهایی در آوردند. 

بعد از صبحانه کوله پشتی مان راجمع کردیم و با خانواده طیبه کوچولو خداحافظی کردیم، از در که آمدیم بیرون، چشمم به اتاقی که بیرون از فضای داخلی خانه اما چسبیده به آن بود، افتاد. کتابخانه فلزی بزرگی در طول اتاق و تا زیر سقف پر از کتاب بود. شده بودم مثل افراد ندید بدید، چند دقیقه به این همه کتاب زل زدم. روی کتابخانه قاب عکسی از یک روحانی ریش سفیدی آویزان بود و همین کنجکاوی ام را بیشتر برمی انگیخت که بدانم آن روحانی کیست و این کتابخانه متعلق به چه کسی است؛ اما چه فایده! عجله داشتیم و باید می رفتیم. کاش دیشب متوجه این معدن کتاب شده بودم و جهت عرض ادب به خدمتشان رسیده بودم. خانه ای فقیرانه با کتابخانه ای به این بزرگی برایم خیلی جالب بود و نشانی از وجود عالمی فهیم در این خانواده بود. چه خوب می شد اگر همه ی ما هم این چنین می بودیم. در کنار درخت نخلی که در حیاط خانه بود به اتفاق ماریا چند عکس انداختیم و بعد به امّ الیاس که سر خیابان منتظرمان بود و صدایمان می زد که عجله کنیم، پیوستیم. اتوبوس مان قرار بود ما را تا خود نجف و حرم امام ببرد اما همان دیشب، جر زد و برگشت. من، ماریا، امّ الیاس، ابوالیاس، خود الیاس و چند نفر دیگر با یک ون به سمت حرم امام علی علیه السلام رفتیم. کرایه مان نفری 3000 تومان شد. نزدیک حرم امام در یک میدان پیاده شدیم.روبرویمان مسجد حنانه با گنبدی فیروزه ای و مناره های بلندی بود که توفیق زیارتش را نداشتیم. لذا در امتداد بلواری که اسمش را نمیدانم حرکت کردیم. پیش رویمان چند پل و تقاطع هوایی بود. اوضاع ظاهری شهر نجف نسبت به کاظمین بهتر بود. اما باز هم جای حرف داشت، از یک کشور جنگ زده در سالهای طولانی بیشتر از این انتظار نمی رفت. مقداری پیاده روی کردیم و من عکس گرفتن از اطرافم را غنیمت می شمردم. به خصوص وقتی که امّ الیاس به قبرستان دارالسلام که سمت چپ مان بود اشاره کرد. قبرستانی که هر بنده ی مومنی دوست دارد در آنجا دفن شود. کاش وقت می گذاشتند و مقداری قبرستان را می گشتیم. من از این فرصت طلایی دل کندم و به راه خودم ادامه دادم. ورودی خواهران پرچمی به ساختمانهای چند طبقه دو طرف خیابان باریکی نصب بود و روی آن خوش آمدی از طرف اهالی نجف به زوّار گرامی نوشته شده بود. وارد شدیم و کنار حرم ماریا را پیش همه کوله پشتی ها کاشتیم، پسرا جدا رفتند و من و امّ الیاس هم جدا رفتیم زیارت. با توجه به سفارش امّ الیاس با خودم گوشی نبردم چون دادنش به امانت داری وقتگیر بود.

امّ الیاس باز مرا جلو قرار داد و خودش پشت سرم بود. ضریح امام علی علیه السلام نسبت به امام موسی کاظم و امام جواد علیهما السلام شلوغ تر بود و زیارت کردن سخت تر. چند دفعه که نزدیک می شدیم با فشار جمعیت به عقب رانده شدیم، در نهایت با کمک امّّ الیاس نزدیک شدیم و به ضریح رسیدیم، حالا برگشتن مان مصیبت بود، که باز این فرشته همراه دستش را دورم حلقه زد و به زور مرا از جمعیت کشید بیرون. با فاصله کمی از ضریح ایستادم و برای همه دعا کردم. بعد هم به صحن رفتیم و شروع کردم به نماز خواندن هم برای خودم و هم برای دیگران. سمت چپم یک خانمی ایستاده بود و نماز می خواند، دو تا از کبوتر های حرم کنار پای همین خانم نشستند و راه می رفتند، شجاع و نترس بودند و پرواز نمی کردند؛ خیلی زیبا بود، اما آنها به آسمان تعلق داشتند و رفتند. امّ الیاس به پشت سرم اشاره کردند و ناودانی طلائی را نشانم دادند و گفتند که از این فقط دو تا وجود دارد یکی بالای کعبه و یکی هم این جا، نماز خواندن زیرش حاجت می دهد. زیرش در فضای کمی می شد دو رکعت نماز خواند لذا آن دو رکعت را به نیت همه خواندم.

چیزی که اینجا غصه دارم کرد این بود که آوردن گوشی بر عکس پارسال ممنوع نبود، و من از این حرم هیچ عکسی نداشتم که بعد خاطراتم را مرور کنم. اما با دوربین دلم از همه جا عکس می گرفتم. داشتیم از حرم بیرون می رفتیم که متوجه شدیم تازه خانم های کاروان مان برای زیارت می آیند، لذا کمی آن طرف تر نشستیم و من چند نماز دیگر خواندم. (فرصتم را در حرم ها با این که خسته بودم از دست نمی دادم و با ارزش ترین چیز نماز بود که سعی می کردم برای دیگران بخوانم و دعایشان کنم و این بهترین هدیه ام به آنان بود). اینجا که نشستیم، سمت راستمان حرم بود و سمت چپمان آقایی کنار خانمی، رو به ضریح نشسته بودند، نمازم که تمام شد به اشعار و مدیحه سرایی این آقا که با صدای بلند می خواند، گوش می دادم و به اطرافم و به خودم و به این مکان شریف فکر می کردم. 

بلند شدیم و سریع بیرون رفتیم. ماریا منتظر بود و لذا سریع کوله پشتی هایمان را برداشتیم و رفتیم. الیاس و مامانش جلو بودند و تند می رفتند و من و ماریا پشت سرشان. گفتم ماریا من از این به بعد امّ الیاس رو “یوما” صدا می زنم. و لذا صدایش کردم ” یوما شووی” برگشتند به عقب و خندند، و یوما قربان صدقه مان رفت و گفت عجله کنید. خدا می داند الیاس از اینکه مادرش را ازش گرفتیم چه احساسی داشت! هرچند که باید از این که دوتا خواهر گیرش آمده خدا را شکر می کرد. 

کنار خیابان ایستادیم تا دیگران هم جمع شوند. ماریا بر عکس همه نصیحت ها شروع کرد به خرید کردن 6 تا روسری 20 تومان، 5 بلوز زنانه 25 تومان و 5 پیراهن مردانه نیز 25 تومان. گفتم “ماریا به ارزونیش نگاه نکن، پیاده روی کیفت سنگین میشه، هیچ جوری رو من حساب نکن” گوش نکرد، کیفش پر شد و روسری ها سهم کوله پشتی من شد و یک مقدار سنگین تر.

همان بلوار را برگشتیم، از دارالسلام هم عبور کردیم و از خدا خواستم که روزی ام کند سال بعد این قبرستان را خوب بگردم.

باید به سمت مسجد کوفه می رفتیم سمت چپ بلوار سوار یک وَن شدیم. به آن جمع قبلی آقا حاتِم و زنش میعاد، به جمع مان اضافه و چند تا از پسر ها که موقع آمدن با ما بودند کم شدند.

در راه از مفاتیح گوشی ام، اعمال مسجد کوفه را خواندم چند دعا که مربوط به الان بود را به اتفاق ماریا خواندیم، بقیه هم که برای زمان ورود به مسجد بود.

در خیابان کناری مرقد میثم تمار با گنبدی فیروزه ای توقف کردیم. باز قرعه این که چه کسی پیش کوله پشتی ها بایستد به نام ماریا افتاد و مظلومانه و مجبورانه تقبل کرد. به اتفاق یک پسری از فامیلای “یوما” که اسمش را نمی دانم.

از ماریا خداحافظی کردیم و رفتیم، در ابتدا همین مرقد میثم تمار را فکر می کردم مسجد کوفه باشد که نبود. از دور سلام دادیم و به وضوخانه رفتیم، وضو گرفتیم و راهی مسجد کوفه شدیم.از مرقد میثم تمار تا مسجد کوفه یک مقدار نسبتا طولانی پیاده روی داشت. اولین زیارتمان از خانه امام علی علیه السلام بود.

با وجود ازدحام و فشاری که به در کوچک خانه می آمد، وارد شدیم، سمت راست یک اتاق متعلق به حضرت امّ البنین علیه السلام بود و سمت چپ اتاقی متعلق به حضرت ابالفضل علیه السلام. بعد از این دو تا اتاق، دو اتاق دیگر بود و فکر کنم یک اتاق دیگر وسط اینها و روبروی در ورودی. در اتاقی که بعد از اتاق حضرت امّ البنین علیه السلام بود، یک ضریحی بود که روی یک چاه بنا شده بود و آب این چاه به بیرون لوله کشی شده بود. مساحت هر اتاقی 2 ×2 متر بود، فقط جای خواب برای یک نفر داشت و خیلی کوچک بودند.

برعکس خانه های ما که سالن محور است، این خانه اتاق محور بود و هر فردی یک اتاق هر چند کوچک داشت که ظاهرا دیگر اعضای خانواده برای حریم یکدیگر احترام قائل بودند. این خانه برای زوج های جوان و جوانان دم بخت خیلی حرف برای گفتن داشت.

خارج شدیم و تبرکاً یک لیوان آب خوردیم و مقداری هم به چفیه ام که قرار بود وقتی برگشتیم جانمازم باشد پاشیدم.

کنار همین خانه یک محوطه ی بزرگی بود که “یوما” می گفت جای دارالعماره است، با اینکه چند دفعه دارالعماره را بنا کرده اند اما باز فرو ریخته است.

به سمت مسجد با عظمت کوفه رفتیم. مسجدی با دیواره های بلند و مناره هایی در چهار گوش و درهای چوبی و بزرگ و باشکوه. وقتی وارد شدیم نماز ظهر بود و کل مسجد پر بود از صفوف نماز جماعت، ما که نتوانستیم به جماعت نماز بخوانیم، نماز ظهر و عصر را فرادا خوانده و دو رکعت نماز دکه القضا هم خواندیم و بعد به زیارت مرقد هانی بن عروه و بعد مسام بن عقیل و بعد مختار ثقفی رفتیم.

به محض زیارت هانی بن عروه، احساس غرور می کردم، انگار یک عمر بی هویت بوده ام و الان صاحب هویت شده بودم. چیزی را که یک عمر از لابلای ورق های کتاب تاریخ می خواندم، الان با چشم می دیدم و با دست لمس می کردم. من به اینجا تعلق داشتم، ریشه ی من در اینجا بود. الان دقیقا درک می کردم که چرا استکبار و وهابی ها و افرادی در تلاش اند که این شعائر نابود شود و با هزار جور شبهه و مغالطه در شبکه های اجتماعی سعی در بدبین کردن افراد دارند؛ اینجا جایی است که افراد را هویت می بخشند و از پوچی نجات می دهند.

به همان حیاط مسجد کوفه برگشته ستونی را زیارت کردیم و بعد کنار مقام حضرت آدم علیه السلام دو رکعت نماز خواندیم، هم چنین دو رکعت نماز زیارت جبرئیل…

الان مسجد کوفه را مقداری گسترش داده بودند و ما به همان گوشه ی سمت راست که مساحت مسجد اصلی بود رفتیم،ساعت 13:30 دقیقه شده بود…

به محض ورود چشم مان به منبری سفید افتاد،اینجا همان جایی بود که فرق سر مبارک اولین مولایمان شکافته شده بود. و سمت چپ آن دری که حضرت زهرا از آن ورود و خروج میکرد. 20 دقیقه ای را اینجا ماندیم و در نهایت دو رکعت نماز خواندم و به حضرت زهرا علیها السلام متوسل شدم که سال دیگر هم در این مکان باشم و بتوانم همه ی اعمال را به جا بیاورم.

با این مسجد خداحافظی کرده و برگشتیم. سر راه ناهار گرفتیم، و یکی هم برای ماریا، وقتی رسیدیم انگار که همان برادر زودتر برای ماریا غذا گرفته بود. گفتم ماریا الهی شکر، چون غذا سهم خودم می شد. امّ الیاس سیب زمینی هایش را برداشت و گوشت و برنج اش سهم خودم شد.

یک ساعت و نیمی را کنار همین بلوار ناهار خوردیم و صبر کردیم تا همه جمع شوند. ماریا خبر از یک نوع عزاداری عجیب داد و می گفت شبیه رقص بود، امّ الیاس گفت به این نوع عزاداری “یزله” می گویند، یزله در عزاداری ها و جشن ها از رسومات عرب می باشد که اشعار آن حماسی است ولی این مراسم در جشن و عزا با هم فرق می کند.

به طرف مسجد سهله رفتیم؛ راهی طولانی و موکب ها بر قرار بود. کنار مسجد سهله کمی ایستادیم، ساعت 16:30 دقیقه بود که به پیاده روی ادامه دادیم و پیاده روی رسماً شروع شد. 

داشتیم از کنار موکب ها و خانه های عراقی عبور می کردیم که خانمی جلو آمد و با لهجه عراقی چیزهای می گفت و به طرف خانه اش اشاره می کردم، امّ الیاس یا همان “یوما” جوابش را داد، گفتم : یوما چه می گوید؟ یوما جواب داد که ما را دعوت می کرد که امشب در خانه اش بمانیم.

جلوتر سوار یک موتور سه چرخه شدیم من، ماریا، یوما، عمه الیاس، چند خانم دیگر و سه تا از پسرها هم روی سپر ایستاده بودند.

مقداری از عکس هایی را که برای هدیه دادن آوردم بودم بیرون آوردم یکی را به جوانی عراقی که روی سپر بود هدیه دادم تا دیدند عکس رهبری است آن را بوسیده و در جیبش گذاشت( البته وقتی پیاده شدم متوجه شدم این جوان از افراد کاروان خودمان بوده اند نه عراقی، و نچ نچ برای عکسی که به او داده بودم، چون این هدایا را فقط برای غیر ایرانی ها آورده بودم هر چند ناچیز بود، اما انگار روزی همان جوان ایرانی بود) چند تا به راننده موتور و چند بچه که کنارش بودند دادم، راننده اول فکر کرد به طرفش پول گرفته ام که به شدت رویش را برگرداند، اما وقتی فهمید هدیه است لبخندی زد و گرفت.

هوا تاریک شده بود وارد خانه “عاید” در روستای “علوت الفحل” شدیم که کاروان آقا سجاد هر سال در همین خانه مهمان می شوند.

خانه ی خیلی بزرگ و خوبی بود. تا رسیدیم یوما برای اینکه حمام شلوغ نشود آهسته به ما دو نفر گفت حمام نمی روید؟ ما که خسته بودیم و توان و حوصله نداشتیم، گفتیم، نه.

همه یکی یکی بلند شدند نماز مغرب و عشا را خواندند و من یک نیم ساعتی نشستم بعد از اینکه کمی خستگی ام در رفت، آخر همه خواندم.

بعد نماز سریع سفره ی شام پهن کردند. یک تکه ی بزرگ مرغ، ترشی، لیمو، باقله و…

تا خواستم شروع به خوردن کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و به زور غذایم را قورت می دادم…

غذای به این مفصلی را برای ما تدارک دیده بودند؛ چندین و چند سال پیش کاروانی از اسرا به همین شهر غریبانه وارد شدند و کسی حتی یک لیوان آب به دستشان نمی داد. حالا ما با این همه امکانات …

بعد از شام برای اتصال به اینترنت و تماس با خانواده به خانه همسایه رفتیم. این خانه وای فا هم داشت اما سرعتش خوب نبود. وقتی رفتیم خانه همسایه آنها تازه داشتند شام می خوردند، عمه ی الیاس هم اینجا بود. رمز وای فا را صاحب خانه داد و کمی با خانواده از طریق این شبکه ها تماس گرفتیم و دائم می گفتیم که همه چیز خوب است و واقعا همین طور هم بود.

من خسته شده بودم رفتم بخوابم اما ماریا هنوز بیدار بود و دلش برای امیر محمد تنگ شده بود. خوابیده بودم که با صدای ماریا بیدار شدم، همه جا تاریک بود و همه خواب بودند، ساعت 23:30 دقیقه بود ماریا رفته بود حمام و صدایم می کرد که من هم بروم ولی خیلی خسته بودم تو خواب و بیداری با ماریا حرف می زدم وقتی که کامل از خواب بیدار شدم، حمام رفتن را بر خواب ترجیح دادم و رفتم، در نهایت لباسهایم را شستم و در لباسشویی خشک کردم. و خوابیدم تا فردا صبح.

لا لا لا لا گلم باشی،…..، همیشه همدمم باشی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

 

 

مسجد حنانه

قبرستان دارالسلام

شارع امام زین العابدین (علیه السلام) قبل از حرم امام علی (علیه السلام)

(از حرم امام علی ع عکس ندارم ) این خیابان بین مرقد میثم تمار و مسجد کوفه است

خانه امام علی (علیه السلام)، نمای بیرونی

مناره ای از مسجد کوفه

یکی از در های زیبای مسجد کوفه

شلوغی مسجد کوفه و فضای درونی

مقام دکه القضا(برای اعمال به مفاتیح رجوع کنید)

ورودی برادران به حرم هانی بن عروه

زیارت نامه هانی بن عروه( شما هم از راه دور و #با_پای_دل زائر باش)

ضریح هانی بن عروه

این هم یک پنجره رو به ضریح حضرت مسلم بن عقیل، ضریح روبروی این پنجره سمت برادران بود

.

ضریح مختار ثقفی که سمت برادران بود و ما از پشت پنجره ای شبیه عکس قبل زیارت کردیم.

  (حرم مسلم بن عقیل و مختار کنار هم با چند قدم فاصله)

 

مقام حضرت آدم (علیه السلام) (اعمال در مفاتیح)

مسجد اصلی کوفه،منبری که امام علی (علیه السلام) پای آن شهید شد

نمایی از ستونها و فضای داخلی مسجد (ضریح با نور قرمز محل ورود و خروج حضرت زهرا علیها السلام)

وقتی با قلبی حزین از مسجد اومدیم بیرون این تابلو هم از نگاه تیز بینم جا نماند؛ و آن حزن مان را دگرگون کرد چه دگرگون شدنی…

خدا روزی همه مجردیون هم گرداند…الهی آمین…

الهی همه جونا زود عروس و دوما بشن… الهی آمین…

بار الاها همه زوج ها ی جوون رو در کنار هم مصون و محفوظ بدار… الهی آمین…

ناهار امروز مهمون این موکب بودیم

این تابلو کنار مسجد سهله نصب بود و نقطه ی تو پُرِ مقصدمان، روی پاره خط نجف_کربلا 

مسجد سهله

تابلویی در کنار مسجد سهله

 

این هم نمایی از کاروان ما بعد از مسجد سهله و قبل از منزل “عاید” در روستای “علوت الفحل”

اشتراک گذاری این مطلب!

4 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(3)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
3 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: من [بازدید کننده]
من
5 stars

سلام
مثل همیشه زیبا و دقیق بود
با بیان جزئیات من هم خودم را همراه شما تصور میکردم
خاطرات مسجدکوفه و…. تنها سفرم به کربلا به یادم آمد.
إن شاء الله دوباره روزیتان شود.
در ضمن تشکر بابت عکس ها

پاسخ:
سلام. ممنون از شما….خدا روزی همه شما ها کنه بزرگوار

1395/09/15 @ 15:26
نظر از: صفري زاد [عضو] 
صفري زاد
5 stars

سلام ممنون دوست عزیز

1395/09/15 @ 15:03
نظر از: رحیمی [عضو] 

سلام
زیبا بود.زیارت گوارای وجودتان…

پاسخ:
سلام
زیبایی از آن نگاه شماست… روزی شما ایشالا

1395/09/13 @ 21:36
نظر از: خادم المهدی [عضو] 
5 stars

عجب خاطراتی

پاسخ:
ممنون

1395/09/13 @ 08:28


فرم در حال بارگذاری ...