10.3.1395

منزل پنجم: سه شنبه 25 آبان 1395

ساعت 1 یا 2 بامداد بود که با صدای ناله و ضجه ی یکی از خانم های عراقی از خواب پریدیم. انگار که خبر فوت مادرش را داده بودند. خیلی دلم سوخت، خانم ها دورش جمع شدند و آرامش کردند. در این موقعیت با خودم فکر می کردم اگر این بلا برای من اتفاق بیفتد چکار کنم؟ با همین خیالات و نگرانی ها خوابم برد.

برای نماز صبح بلند شدیم و حدود ساعت 6 صبح راه افتادیم. به خاطر خونی که دیشب از گلویم آمده بود هیچی نمی خوردم. تصورم این بود که حالا گلویم چند صد کیلومتر زخم شده و ممکن است میکروبی با این غذاها وارد شود و بعد مریض شوم و در نهایت انا لله و انا الیه راجعون…

قرص ماه کامل بود و در وسط آسمانِ آبیِ قبل از طلوع خورشید، خیلی زیبا بود، ماه که دید خورشید خانم دارد بیدار می شود رخ از ما برگرفت و رفت. دیشب شام نخورده بودم و حالا به شدت گرسنه شده و ضعف کرده بودم، میلم به چیزی نمی کشید و از طرفی ترس از خوردن هم بود. روی صندلی ها نشسته بودیم ساعت 7 یا 8 صبح بود، یکی از مردهای عراقی داشت خیابان را با یک کتری آب پاشی می کرد، ماریا یک لیوان چای برایم آورد. یک پسر بچه 10 ساله(ابالفضل) از کاروانمان آمد سمت چپ من روی صندلی بنشیند، به گمانم قبل از نشستن خورد زمین، من و ماریا را خنده گرفته بود، رویم را به سمت راست(ماریا) برگرداندم تا خجالت نکشد، حالا نخند و کی بخند…  خیلی زود بلند شدیم و راه افتادیم، جلوتر پرچم امریکا و اسرائیل زیر دست و پا پهن شده بود و لگد می خورد. واقعا دیگر داشتم نفس های آخرم رو می کشیدم بدجوری داشتم کم می آوردم، قرار بود امروز از آنچه که میبینم حرف بزنم و صدای خودم را ضبط کنم که بعدا بنویسم شان اما توان حرف زدن را هم نداشتم.   جلوتر تفتیش مان کردند و رد شدیم. رفتیم سمت چپ،عمود 962 نشستیم،من روی آسفالت نشستم و بقیه خانم ها روبرویم روی بلوار؛ چفیه ام را درآوردم و روی صورتم بستم، فقط چشم هایم پیدا بود، شبیه مبارزان فلسطینی، ماریا از من عکس می گرفت و من از ماریا، بعد هم روی خاکهای پیاده رو، شروع کردم به خاک بازی، “سلام کوثر نتی ها"،  "سلام کوثر بلاگی ها” و… می نوشتم و عکس می گرفتم؛ اینجا یه کم سر حال شده بودم، اما این استراحت خیلی زود با فرمان “کاروان به پیش” ناکام ماند. دوباره من ماندم و راه رفتن و بدبختی… ما از خیابان سمت چپ می رفتیم این خیابان خلوت تر بود،( موکب ها در امتداد خیابان سمت راست مستقر بودند) سمت راست مان 7 یا 8 تایی گاو بسته شده بود، بهترین کمال برای آنها این بود که غذای زائران ابا عبدالله (علیه السلام) شوند. اینجا خیلی چیزها شرف پیدا می کند. این گاوها، خاک کف پای زائران، غذا ها، آب و … ؛ همه به خاطر یک انتساب؛ خوش به حال ما که چنین مولایی داریم؛ اما ای کاش بتوانیم به عنوان یک شیعه آبروی مکتبمان را هم حفظ کنیم، کاش رفتارمان طوری باشد که حداقل جلوی آقا سربلند و خوشحال باشیم نه شرمنده و سرافکنده.

به یک گروه برخوردیم که داشتند سرود می خوانند دوطرف این گروه سرود تعدادی لباس خاکی رزمنده ها را پوشیده و سربندی خاکی به سرشان بسته بودند و یک گروهی در وسط لباس سبز پاسدار گونه ای به تن داشتند؛ روی بنرشان نوشته بود"سفیر آفتاب، پیاده روی اربعین” و “مرکز انقلاب اسلامی مأوی” ایرانی بودند و به زبان عربی سرود زیبایشان را می خواندند، یک جمعیتی از ایرانی ها و عراقی ها کنار هم روی صندلی ها نشسته بودند و تماشا می کردند.

بعد از چند عمود به همان خیابان سمت راست مان برگشتیم. رنگم زرد شده بود یوما هر از گاهی می گفت: حالت خوبه؟ من هم می گفتم: آره خوبم؛ چند دفعه ای هم امّ مشتاق می گفت: دختر یه چیزی بگیر بخور رنگت زرد شده…  یک جایی دیگه خیلی کم آوردم، فکر کنم آب پرتقال بود گرفتم 2000 تومان فروشنده هم 3000 تومان خورد نداشت که باقی پولم را بدهد ناچار 1000دینار (3000 تومان خودمان) به من داد. وقتی خوردم کمی بهتر شدم، اینجا یوما کوله پشتی ام را گرفت و خودش برداشت، خیلی خجالت کشیدم چون خودش هم پادرد داشت اما به روی خودش نمی آورد و از اول، یارای بقیه ی زائران بود. چند جوان با ویلچر های خالی از کنارمان رد می شدند تا زائران ناتوان را مقداری سوار کنند و جلو ببرند. گفتم یوما بگو تا کمی من هم سوار شوم، خنده شان گرفته بود اما من کاملا جدی می گفتم، خودم هم روم نمی شد، چند ویلچر جلوی چشمانِ حسرت بارم رد شدند. اما واقعا دیگر نمی توانستم اولین ویلچری که داشت به سمتمان می آمد را از دست بدهم، همین که نزدیک شد او را صدا زدم و گفتم: “ببخشید میشه یه مقدار سوار شم؟” بنده خدا با کمال احترام پذیرفت، و من سوار شدم و او هل می داد،ماریا که جلوتر بود را صدا زدم و کوله پشتی ام را از یوما گرفته و روی پایم گذاشتم. چه حس خوبی داشتم. تو این فکر بودم که تا کی می توانم سوار ویلچر باشم؟! اگر تا خود کربلا می برد، امکان نداشت بگویم بس است. لذا پس از مقداری خودش گفت: حاج خانم آخرین مسیر همین جاست؛ کلی تشکر کردم و او برگشت به عقب تا در راه مانده ی دیگری را سوار کند. باز یوما کوله پشتی را از دستم گرفت، وقتی چند قدم جلوتر رفتیم یک ویلچر دیگر را دیدم که دارد می آید، که باز خودم صدایش زدم و سوار شدم، راننده های ویلچر ایرانی بودند، حالا داشتم نگاه های دیگران به سمت خودم را تصور می کردم و از وصفش ناتوان ام؛ آرام به ماریا اشاره کردم که یک عکس از من بگیر؛ گفت “روم نمیشه"، حالا اگر این جوان می شنید حتما می گفت: “خانم تو که می تونی به فکر عکس گرفتن باشی چطور نمی تونی راه بروی؟". اینجا هم اصلا دلم نمی آمد بگویم بس است و در نهایت خودش گفت حاج خانم زیارت قبول؛ باز با کلی تشکر و خدا خیرت بدهد، با حسرت روانه اش کردم و او هم به عقب برگشت. خوش به حال بعدی ها که سوار می شوند. 

یک موکبی داشت ماهی می داد عده ای رفتند بگیرند به ماریا گفتم من روی صندلیهای جلویی می نشینم. رفتم و نشستم و از زائران عکس و فیلم می گرفتم و به آنها فکر می کردم. یکی از صحنه های که اینجا دیدم و هیچ وقت فراموش نمی کنم، مربوط به کودک سه ساله ی عراقی بود با لباسهای قرمز و بدون کفش، که صورت ماهش داد می زد چقدر خسته و کلافه شده، دست در دست مادرش و هم پای او راه می رفت، مادرش بنری از عکس شوهرش که در جنگ با داعش شهید شده بود را روی دوش انداخته بود. اینجا تصور سه ساله های یتیم کربلا سخت نبود، خستگی راه کربلا_ کوفه و شام آنها سخت نبود… این صحنه زیباترین روضه ای بود که می توان تصور کرد…

پیرمردی کفن سفید پوشیده بود و از کنارم رد شد روی کفنش پرچم اسرائیل، زن، بچه، داعش و پاهایی خون آلود نقاشی شده بود.

چندین عمود قبل از عمود 1170 وارد خیابان سمت چپان شدیم(همان خیابان ماشین رو)؛ این خیابان انگار بالا شهر پیاده روی بود؛ چیزهای با کلاس می دادند، آب میوه، موز، کیک، دوغ، و… (تعداد زایران و موکب ها در این خیابان کم بود) البته ما به ته دیگ اش هم نرسیدیم ولی گیر چند نفری از جمله ابوالیاس دوغ آمد. من که هنوز در حال اعتصاب غذا به سر می بردم. (عزرائیل را می دیدم که مثل پرنده ای بالای سرم چرخ می زد و منتظر بود نفس آخر را بکشم) نمی دانم چه طور کشف کرده بودم که وقتی تو پیاده رو که خاکی بود، راه میروم پایم کمتر درد می کند اما همین که پا را روی آسفالت می گذاشتم، انگار آسفالت مثل میخ در پایم کوبیده می شد. تنهایی در پیاده رو راه می رفتم، نه حوصله حرف زدن با کسی را داشتم و نه صدایم در می آمد. خانمی دید تنها راه می روم پرسید: با دوستت قهری؟ گفتم: نه بابا. برای همین جلوتر که برای استراحت نشستیم رفتم پیش ماریا و یوما، گفتم ماریا خانم ها فکر می کنند ما با هم قهریم. 

وقتی آقا سجاد آمد کنارمان بهش گفتم: “که بیشتر استراحت کنیم یا یواش برید” … علمدارمان جلو می رفت و ما مجبور بودیم تند راه بریم، البته وقتی ابو الیاس و آن جوان اصفهانی پرچم را برمی داشتند آرام می رفتند ولی این پسرها ماشاءالله اصلا حواسشون به ما نبود، پرچم دست الیاس بود، با همان صدای گرفته و خراشیده گفتم:"یواش یواش برید، ما هر چی تند میایم بازم به شما نمی رسیم” خندید و نمی دانم چه جواب داد.

یک جایی که دست مامان احمد را گرفته بودم، با ناراحتی گفت: “حیف شد پیاده روی داره تموم میشه” گفتم: “وای نه. بگو الهی شکر من که مُردم بابا".

موقع نماز ظهر رسیدیم موکب مسجد جمکران، فقط می دانم زود رفتم آخر موکب که خلوت بود، چادر و مقنعه، جوراب ام را درآوردم، مثل میت افتادم و زدم زیر گریه. هر چه منتظر ماندم دیدم ماریا و یوما و دیگران نیامدند، شک کردم که نکند آنها جلو در تصمیم شان عوض شده و برگشته باشند، اصلا نمی توانستم تا درِ موکب راه بروم و ببینم کاروان ما هستند یا نه، وقتی یکی از خانم های کاروان را دیدم خیالم راحت شد. دوباره سرم را روی یک بالشت گذاشتم و  از درد و تنهایی خودم گریه کردم، هوا هم خیلی گرم بود و این موکب پنکه یا کولر نداشت، از دیشب هیچی نخورده بودم و راه رفتن باعث شده بود بدنم به شدت التهاب پیدا کند، گلویم هم می سوخت و صدایم گرفته تر شده بود. یکی از خانم ها که خادم بود از کنارم رد شد صدایش کردم و با حالت عاجزانه ای بهش گفتم: “اینجا خیلی تمیز و خوبه اما کاش یه کولر داشتین، تمام بدنم آتیشه “او هم کلی از من عذر خواهی کرد و با اظهار شرمندگی گفت: “اینجا را دیروز بعد از ظهر آماده کردیم و هنوز کامل نشده".  همه نماز خواندن الا من که هنوز مثل میت افتاده بودم و هر کاری می کردم خنک نمی شدم. تصمیم را گرفته بودم که یک قدم جلوتر برندارم. یوما آمد پیشم تا برای ماریا یک قرص پروفن بگیرد. بهش دادم و گفتم یوما شما برید من همین جا می مانم و فردا خودم می آیم اصلا دیگه نمی توانم راه بروم! یوما خیلی با آرامش و خنده گفت: می تونی می تونی.  یکی از خادم ها صدا می زد که برویم جلو در و غذا بگیریم، من هم انگار نه انگار که دارم صدایی می شنوم…

خیر دیده ها خیلی زود گفتند که راه بیفتیم، یکی آمد پیشم (شاید سکینه یا مریم بود) و گفت: بلند شو جا می مونی. انگار نه انگار که به پاهایم قول داده بودم قدمی برندارم. گفتم نماز نخوانده ام و وضو هم ندارم. به خودم می گفتم مجبورم نشسته نماز بخونم، یک لیوان آب یخی برایم آورد و همانجا روی چفیه ام وضو گرفتم، همین که آب یخ به صورتم زدم، داشتم مثل یک گل پژمرده که آبش می دهند، شاداب می شدم، بقیه آب را هم روی چفیه ریختم و روی صورت، دست و پای خودم گذاشتم تا خنک شوم. خیلی بهتر شدم و توانستم ایستاده نماز بخوانم. به زور و لنگان لنگان راه می رفتم، یوما و ماریا بیرون بودند، یک لیوان آب خوردم و ساندویچی از همین موکب (مسجد جمکران) گرفتم،سیب زمینی آبپز با مخلفات دیگر بود. سیب زمینیِ با نمکی بود، با خوردنش دوباره روحم به بدنم برگشت و عزرائیل از بالای سرم به دوردستها پرواز کرد و رفت. اگر چیزی غیر از این می دادند محال بود بتوانم بخورم. (فکر کنم نمک سیب زمینی برایم خیلی مفید بود چون همه اش شوری دلم می کشید).

باز دوباره احساس شرمندگی و ندامت می کردم، حالا بغض این را داشتم و از بهتر شدنم دلم گرفته بود، ناراحت بودم که چرا به خادم گفتم: هوا گرمه یا به یوما گفتم که من دیگر نمی آیم. با لحن خوب و یک آدم در حال احتضار با آنها حرف زده بودم، اما نباید خستگی و اذیت شدنم را به روی خودم می آوردم و سر یوما نق می زدم، برای سکوت کافی بود یک کمی به اذیت های حضرت زینب و زنان و کودکان داغ دیده کربلا فکر می کردم. حالا هم همه چی را گردن امام حسین علیه السلام می انداختم که وقتی من توانایی و لیاقت ندارم چرا باید دعوتم کنی؟ من که یا تو فکر درد پایم باشم یا در حال نق زدن و… دست مامان احمد یا مامان رضا را گرفته بودم و می رفتم.

به نماز مغرب نزدیک می شدیم، به عمود 1229 رسیده بودیم. تو موکب های اینجا توقف کردیم و بذر شادی در دلم پاشیده شد. امشب تو چادر بودیم و کمی هوا سرد بود، بر عکس شبهای دیگر که پنکه بالایِ سرمان روشن بود. خیلی خسته بودم و دراز کشیدم فکر کنم خوابم برده بود. ماریا همراه لباسهای خودش چادر من را هم شسته بود، بقیه حمام هم رفته بودند. توانم را جمع کردم و بلند شدم نمازم را خواندم، مریم زیارت عاشورا می خواند و بقیه همراهی می کردند، من هم پشت سر ماریا و یوما روی برانکاردی از نوع تشک دراز کش بودم و گوش می دادم. آخر شب تصمیم گرفتم حمام بروم، یوما می گفت: “نرو هوا سرده مریض میشی” ولی گوش ندادم، ابتدا لباسهایم را شستم و در انتها آب سرد شد و از حمام رفتن منصرف شدم، لباسها را با لباسشویی خشک و روی بند پهن کردم، بعد رفتم داخل چادر و با یک شیرجه پریدم تو رختخواب و پتویی که به رایحه های بلاتشبیه خوش، عطراگین شده بود را روی سر کشیدم و……..خوابیدم

اشتراک گذاری این مطلب!

بعد از نماز صبح و جمع کردن وسایل به علم داری ابوالیاس حرکت کردیم.

قرص ماه هم زیباتر و کاملتر از همیشه اون بالا برامون دست تکون می داد

بعد از مقداری راه رفتن اینجا رو صندلی ها به مدت اپسیلون دقیقه نشستیم،یه چایی خوردم و به کار این آقا نگاه می کردم.

اینجا هم از سمت راست علی آقا، آقا الیاس و سومی رو از یوما

مرگ بر آمریکا

مرگ بر اسرائیل

شعور همراه با شور بود

خیلی دوست داشتم یک کتاب بخرم اما نشد

خدا بهت اجر بده و همیشه خادم آقا باشی

امان از این همه پیام تبلیغاتی

خب اینم از عمود 962؛ ببینید همه جا به یادتون بودم

کوثر بلاگ بدون کوثر نت!!! مگه میشه؟ مگه داریم؟

خب دیگه روشنک خانم ببخشید انگار به زیبایی بالایی ها نیست، آخه اسم نیست که یه مقاله است.

حیوانات هم برای خودشان کمال دارند. پایین ترین درجه کمال برای یک گاو این است که خوراک “انسان” شود.

بالاترین درجه کمال این هست که در راه یک “انسان کامل”  خورده شود….

سرود بسیار زیبایی خواندند… ان شاءالله توفیق هرساله شون باشه.

موکبی متعلق به لبنانی ها (منزل سوم بود یا چهارم دقیق یادم نیست،یک موکب خارجی بود، کدوم کشور؟ بازم نمی دونم؛چند تا جوون بود رفتم پیششون و چند تا عکس بهشون دادم. یکیشون فارسی بلد بود حضرت آقا رو می شناختند ولی سردار سلیمانی رو نه. با دست اشاره کرد و گفت شهیده؟ گفتم نه اسمش سردار سلیمانیه و فرمانده هستند و علیه داعش می جنگند،ازشون عکس ندارم) در این موکب لبنانی ها 2 دقیقه نشستیم و زود بلند شدیم.

رسیدیم جایی که ماهی می دادند ماریا و یوما و… رفتند بگیرند گفتم ماریا جلوتر رو صندلی ها میشینم. لذا اومدم اینجا و نشستم و سوژه یابی…. اینجا از سه تا بچه خیلی خوشم اومد. ایشون اولی شه؛ خیلی دوست داشتنیه و عکسش به پروفایلم اضافه شد. اینجا در عین این که می دوید برگشته بود و به کالسکه خواهرش نگاه می کرد.

این هم دومین بچه ای که خیلی دوسش دارم. کلا تو عالم خودشه، صاف و پاک و معصوم…

این هم سومی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. پدرش در جنگ با داعش شهید شده. نمی دونم سازمان بین الملل جوابی داره که به این کودک بده؟ آیا یونیسف کارش فقط حمایت از بچه های کار هست؟ تکلیف این بچه هایی که قربانی حرص و طمع آمریکا و اسرائیل و استکبار هستند چی میشه؟  شماهایی که این وسط کَکِت هم نمی گزه، با دیدن این عکس از خودتون خجالت بکشید و بمیرید… امیدوارم که در آخرت با همین امیال و هوس هاتون محشور بشید… البته انسایت صفت با ارزشی است که سهم کسی است که انسان باشه نه یک حیوان در لباس آدمی…

تو از نسل رقیه ای…

خستگی را بر دوش گیر که تو مردی بزرگ در کالبدی کوچک هستی…

تو قربانی آزاد اندیشی و آزادگی هستی…

تو فرزند انسانی شریف و آزاده ای…

تو از نسل کسی هستی که گفت: “اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید” …  

آزادگی در دیانت است…

کسی که دین ندارد؛ همان بهتر که برده شهوت باشد و عروسک خیمه شب بازی در دست سرمایه داران شیطان صفت… 

همان بهتر که قوه ی وهم، آنها را مسخ کند و در جهالتی تاریک و مرداب وار غرق شوند تا خوراک کرکسان باشند…

ای شهید انسایت هم با تو انسانیت گرفت…

بدون شرح

اراده های پولادین

#پاهای_نجیب

#پاهای_نجیب

این گوشه همان بچه دوست داشتی است با آبنبات چوبی در دستش.

مای

مای

انّ الحسین لمصباح الهدی و سفینه النجاه

این پرچم بلند، خیلی توجهم را به خود جلب کرد. برای همین از علم کاروانم هم عقب افتادم، حالا چه جور تند راه بروم تا به آنها برسم. اما خب کلی عکس گرفتم تا در رقص باد آنچه میبینم “یا حسین” باشد.  

#پاهای_نجیب وقتی چنین پاهایی را می دیدم خستگی پاهای خودم هم دوچندان می شد.

#پاهای_نجیب

سخت ترین نوشتن ها، چیزهایی است که باید برای این تصاویر بنویسم. در حدی نیستم و قلم هم یارای من نیست. مگر می شود از نسل قاسم ها را توصیف کرد.

درک این دستهای خسته دشوار نیست. به راستی این چه عشق و کششی است که این افراد را اینقدر به سمت خود می کشد؟ برای چه؟ چرا باید انسان داوطلبانه این سختی ها را به دوش بکشد؟ فقط یک جواب می ماند، بزرگداشت فردی آزاده و فداکار، برای عشق به انسانی که خالصانه و صادقانه برای دفاع از حقوق بشر قیام کرد. این حق بشر است که از هرگونه قید و بند اسارت آزاد باشد. آزادی از هوی و هوس آزادی از حیله و مکر حیله گران. و ما این پیاده روی را به جان می خریم تا ندای آزادی و آزادگی حقیقی را به گوش جهانیان برسانیم.

اللهم اشف کل مریض

#پاهای_نجیب

تو این پیاده روی از این بالگرد هم غافل نبودم

آخ و آخ و آخ…

طبیبان دوّار…

راستی کسی میدونه کدوم مکتب و مذهب چنین دخترانی دارند؟

این دخترک دختربچه نبود خانم بود…

صاحب دلی بزرگ و اندیشه ای عمیق…

خوب بخوابید عزیزان. از این لحظه بعد نتوانستم عکس بگیرم؛ گوشی در دستم سنگینی میکرد.

اشتراک گذاری این مطلب!

2 نظر

نظر از: مدرسه علمیه عصمتیه سمنان [عضو]
مدرسه علمیه عصمتیه سمنان

سلام مطلب وتصاویر زیبایی بود

پاسخ:
سلام. ممنون

1395/10/05 @ 05:44
نظر از: ابا صالح التماس دعا [عضو]

خوب بود

پاسخ:
ممنون

1395/09/21 @ 21:56


فرم در حال بارگذاری ...